بایگانی دسته: مجموعه‌های جدید

غزلیات نورس دماوندی

غزلیات میرزا محمدحسین نورس دماوندی شاعر و خوشنویس قرن یازدهم و از شاگردان صائب تبریزی از روی تصحیح آقای حمید آقائی به همت و پیگیری آقای حسین آقائی و با کسب اجازه از مصحح و ناشر شامل ۴٬۵۸۹ بیت در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

دیوان نورس دماوندی به کوشش حمید مشهدی آقایی
دیوان نورس دماوندی
دیوان نورس انتشارات مهر هشتم دماوند

دربارهٔ زندگی و احوال نورس دیباچهٔ دیوان او را به قلم استاد آقایی می‌خوانیم:

ز بسم‌الله داد اِکلیل کِلکم فرق دیوان را

قصه‌ی پر غصه‌ی سفر نورس
محمدحسین نام داشت. زاده‌ی دماوند بود و در همان شهر بالیده بود. از تاریخ تولدش کسی سخن نگفته است. برخی تاریخ وفاتش را 1105 هجری قمری گفته‌اند. این تاریخ آخرین اثر اوست و آنانکه این تاریخ را برای مرگ او حدس زده‌اند، مرگ شعر و شاعری را یکی پنداشته‌اند.
قصه‌ی مهاجرت او از دماوند به اصفهان و ماجرای سفرش را کسی روایت نکرده است. این قدر هست که اصفهان آن روزها و سالها پایتخت دولت صفوی بود و شهر دولت و مذهب و هنر و دانش.
دل‌کندن از وطن و تن به غربت دادن در سنین جوانی برای رشد و بهره‌مندی از چنین شهر و دیاری قصه‌ی آشنای تاریخ و سرگذشت بسیاری از بزرگان در سراسر جهان است.
اصفهان آن روزها میزبان بسیاری از چهره‌های برجسته‌ی علم و دانش و حکمت و هنر، از اطراف و اکناف ایران و جهان بود.
محمدحسین هم یکی از آنها. تن به سختی غربت دادن، حُکم دلی است که در دیار خود غریب وطن میشود و آن قدر به پای صاحب دل می‌افتد تا سرانجام او را آواره‌ی غربت کند.
بر محمدحسین نیز چنین گذشته است:
نمی‌خواهد عزیز خویش را تنها کسی جایی

خیال من غریب افتاد از آن ترک وطن گفتم

محمدحسین در اصفهان می‌آموزد، تلاش می‌کند. هنرمند می‌شود، می‌درخشد. از زمره‌ی مشاهیر به شمار می‌رود و هم‌صحبت پادشاهان می‌گردد اما درد غربت و رنج دوری از وطن با این بهانه‌ها فراموش نمی‌شود. دور از دماوند، در نگاه محمدحسین گلستانِ اصفهان، آتشخانه، بهارش زمستان و بهشتش جهنم است:
گلشنش گلخن، بهارش دی، بهشتش دوزخ است

نورس از یار و دیار خویش دور افتاده را

و در این میان می‌توان حدس زد که این درد و رنج در ناملایمات زمانه چقدر بر محمدحسین گران میآمده است؛ خصوصاً آنجا که پای حسادت حاسدان و رقبای ناهمراه به میان می‌آید و وی تاوان روح بی‌قرار و زبان تند و شاید توقعات زیاده از اندازه‌اش را می‌پردازد:
چو برگ گل کسی پاس شمیم گل نمی‌دارد

مبادا هیچ‌کس آواره نورس از دیار خود

و گاهی چنین ناله می‌سراید:
در صفاهان سه سال آزاد است
که دمی نیستم ز غم آزاد

مضطر و مضطرب جماعت من
در وطن خسته خاطر و ناشاد

با این همه نورس جز یکی دو جا از نام این وطن دورافتاده و از اصل و بند و پیوندش سخن نمی‌گوید و پرده از نام شهرش برنمی‌دارد؛ یکی آنجا که در قصیده‌ی حمام قورچی باشی از «شهر فرح‌بخش دماوند» یاد می‌کند و دیگری این قطعه:
آن شکر پاره‌ی خراسانی

    گشت خاطر شکار یک چندی

گفتمش از کدام سلسله‌ای

    از کجایی و از چه پیوندی

گفت از قندی‌ام چه می‌پرسی

    گفتمش راست گفتی از قندی

گفت من نیز پرسمت گفتم

    بنده‌ام نورس دماوندی

زندگی در شهر شعر و کاشی
همه‌ی آنچه گذشت به معنای آن نیست که نورس، اصفهان را دوست نداشته است و دل به زیباییهای شهر شعر و کاشی نسپرده باشد. قصه‌ی غربت، جای خود را دارد و حرف خودش را. قصه‌ی اصفهان و زیبایی‌هایش حرف دیگری است. سروده‌های نورس با در و دیوار اصفهان خو گرفته است. چهارباغ اصفهان، زاینده‌رودش، باغ دریاچه‌اش، خواجویش، تکیه‌ی فیضش، صُفّه‌اش، نقش جهانش، تخت فولاد و سعادت‌آباد و باغ تختش و از همه مهمتر اندیشهاش، آجر به آجر و کاشی به کاشی و موج به موج با زندگی محمدحسین درهم آمیخته است:
در چارباغ هجران جیب است گلشن من

    باغ زرشک چشمم دریاچه دامن من

زاینده‌رود اشکم دل رشک باغ طاووس
زنجیر موج سیلاب چون پل به گردن من

لب همچو باغ بلبل خاطر چو تکیه‌ی فیض
خارای صُفّه باشد پیراهن تن من

در تکیه‌ی دو بازو صد کارنامه پیدا
از داغ آستین‌هاست فانوس روشن من

چون آبشار مژگان جدول به تن الفها
بر سینه داغ ناسور حوض مُثمَّن من

اندیشه‌ام صفاهان از چشم سرمه‌سایت
پیدا سواد اعظم در عین خواندن من

صبرم چو تخت فولاد، بختم سعادت آباد
دارد زمین زبانی از لوح مدفن من

چاک دلم خیابان طبع از خیال خواجو
نقش جهان به فکر میدان شکفتن من

نورس ز داغ فکرت چو باغ تخت من شد

    باید به شیوه‌ی کاج آمد به دیدن من

از زمان مرگ و تربت نورس نه شاهد محکمی است و نه نشانه‌ی روشنی. این‌قدر هست که وی پس از سالیانی طولانی اقامت در اصفهان بدرود حیات گفته است. او خود در قصیده‌اش از امام رئوف7 تمنا دارد که مدفنش در محضر مشهدالرضا7 باشد:
سه مطلب است مرا ای شه غریب‌نواز

که هر سه را به اجابت قریب گردانی

یکی است آن که دهی مدفنم به حضرت خویش

دمی که قبض شود روح من به آسانی

نمیدانیم به آرزویش رسیده و پیکرش از اصفهان به مشهدالرضا7 رفته است یا در همان دیار، میهمان خاک شده است؟ در جستجوهایم به کتاب‌های مزارات اصفهان و مشهد و آستان قدس سری زدم اما به نام و نشانی از نورس برنخوردم.
نورس مثل بسیاری از شاعران برای سنگ مزار خود شعر زیبا و خواندنی سروده است که چنین آغاز می‌شود:
صبحدم چون گل شفق‌گون باده‌ام را تر کنید

گلعذاران تا سر خاکم دماغی تر کنید

سایه‌ای از کاکل مشکین به خاکم افکنید

قالب خشک مزارم طبله‌ی عنبر کنید

و چنین ادامه می‌یابد:
هر رگ سنگ مزارم عشق را سررشته‌ای است

تار و پود کارگاه حسن از این مقبر کنید

کمتر از جام جهان‌بین نیست خاک تربتم

سیر گلزار ارم از خشت این منظر کنید

و با این بیت، ختام می‌یابد:
از تبسم چشم دارد خواندن سی پاره‌ای
سوره‌ی نوری برای نورس خود سر کنید

تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام
ظاهرًا محمدحسین خود را در اصفهان «نورس» نامیده است. شاید از انتخاب این تخلص، معنای پارسیاش را در نظر داشته است که حکایتی از تازگی و شور جوانی است که امید در انداختن طرحی نو و شکافتن سقف فلک را در دل می‌پروراند و شاید معنای هندی‌اش را که حاکی از مجموعه‌ای از فضائل و هنرها است.
چه، این که محمدحسین هم شاعر بود و هم خوشنویس. از قضا در هر دو هم از زبدگان و برجستگان بود. هر چند این «نورس»‌بودنش گاه طعن و کنایه‌ی رقیبانش را به همراه داشت؛ طعن و کنایه‌ای که می‌توان در روایت حزین لاهیجی از نورس مشاهده کرد. حزین هیچ‌گاه نورس را از نزدیک ملاقات نکرد، چه اینکه وی متولد 1103 ست و نورس آخرین آثارش مربوط به سال 1105 است. قضاوت او از نورس، بازگوکردن قضاوت رقبا و اطرافیان اوست، آمیخته به طعن و کنایه. چنان که درباره‌ی او نوشته است:
«محمدحسین نام داشت. خط نستعلیق نیکو می‌نوشت. خاصه هرگاه قلمش اندکی خفی بود. به شاعری مشهور بود و عمری به آن پیشه مغرور و از اماثل خود کمی نداشت. لیکن بلاغت و حلاوت سخن، نصیبی است شگرف که هرکس را میسر نیاید و هر مرغکی انجیر نخاید… در حضور نورسِ مذکور، میرنجات می‌گفت که: خوشنویسان این را شاعر می‌دانند و شعرا این را خوشنویس. در اصفهان، مقام نموده و به شاعری و خوشنویسی زندگانی سپری ساخت».
میرنجات و ملامحمدسعید اشرف مازندرانی و محمدحسین نورس دماوندی و جریان تبریزی و نورس تبریزی شاگردان صائب بودند. این‌گونه سخنان که آمیخته با مزاح و هجو است میان رقیبان، دور از خاطر نیست. نورس هم در طعنه و کنایه به رقیبانش کم نگذاشته و در پاره‌ای موارد – بی‌آنکه نامی از کسی بیاورد – آنان را به دزدی مضمون متهم کرده است:
بردن مضمون و دادن پیش اهل بخیه عرض

جامه‌ی دزدیده را از جهل در بر کردن است

آنچه میرنجات گفته است که خوشنویسان، نورس را شاعر میدانستند و شاعران خوشنویس‌اش می‌خواندند، ترجمان این سخن است که او را نه در شاعری، صاحب مقام است و نه در خوش‌نوشتن تمام. قضاوتی و روایتی که نه پیشنیان تصدیقش کرده‌اند و نه معاصران بر آن صحه گذاشته‌اند. در ارزیابی خوشنویسی نورس قطعاً نظر میرزامحمد صالح اصفهانی صاحب کتاب “تذکرة الخطاطین” (در شرح احوال خوش‌نویسان و خطاطان اواخر دوره‌ی صفویه) از نظر میرنجات و حزین، صائب‌تر و دقیق است. میرزامحمدصالح، فرزند میرزا ابوتراب اصفهانی که از خوشنویسان و نستعلیق‌نویسان برجسته‌ی زمان شاه سلیمان و شاه سلطان حسین صفوی بود و کتابت‌های برخی ابنیه‌ی اصفهان به خطّ خوش او نقش بست از نورس به عنوان شاگرد برادرش مرحوم میرزا نورا یاد می‌کند و درباره‌ی او می‌گوید: «ملامحمدحسین، متخلص به نورس دماوندی، صفای قلمی داشت و خیلی نازک و به مزه می‌نوشت. در این ایام در اینجا فوت شد». برخلاف حزین که قضاوتش درباره‌ی نورس به واسطه‌ی رقیبان اوست، قضاوت میرزامحمدصالح بر مبنای اطلاعات اصیل و دانسته‌های دست اول خود اوست. از این سخنان که بگذریم مقام و منزلت نورس در دربار صفوی در زمانه‌ایی که نام هنرمندان و خوش‌نویسان فراوانی را به خاطر دارد نشان دهنده‌ی پسندیده‌بودن هنر و قلم اوست. برخلاف گفته‌ی میرنجات و حزین، هم شعر نورس و هم خط او را آن قدر مقبول بود که بر پیکره‌ی شمشیر پادشاه صفوی طلاکوب شود:
به تحریر تیغ تو ای شهریار
قلم در بنانم شود ذوالفقار

به کف تیغ زرّینت ای کامیاب
بود جدول چشمه‌ی آفتاب

تا آنجا که می‌سراید و می‌نویسد:
چو فکر مهندس به جوهر تمام
چو مصراع نورس مرصّع نیام

شه دین از این شعله‌ی آبدار
ز اعدای دولت برآرد دمار

توجه به گفته‌ی حزین و میرنجات در زمان ما از آن رو اهمیت دارد که ما را به زمانه‌ی نورس و فهم روابط انسانی آن دوره نزدیک می‌کند وگرنه داوری آنها درباره‌ی شعر و خط او به کار نمی‌آید. امروز هم شعر نورس پیش روی ما است و هم خط او.
کارشناسان و خبرگان شعر و خوشنویسی می‌توانند درباره‌ی شعر و خط او قضاوت کنند و نظر دهند. اگرچه دیوان نورس تاکنون در اختیار علاقمندان نبوده و مجالی برای اظهارنظر دقیق درباره‌ی شعر و شاعری او فراهم نبوده است اما قلم او کم و بیش مورد توجه اهل قلم بوده است. مرتضی پاک‌سرشت در کتاب خوشنویسی در خدمت کتابت قرآن مجید، اثر نورس را این‌گونه توصیف می‌کند:
«در اینجا به قرآنی که با خط نستعلیق بسیار زیبا کتابت شده است اشاره داریم؛ از صفحه‌ای از قرآن به قطع وزیری کوچک به ابعاد 5/11×19 سانتی‌متر با کاغذ دولت‌آبادی شکری رنگ با خط نستعلیق نیم دو دانگ بسیار خوش و زیبا با اعراب، به رقم محمدحسین دماوندی که سنه 1093 هجری قمری تحریر شده است. درباره‌ی تزیینات این قرآن، می‌توان گفت: صفحه‌ی اول و دوم آن کمند اندازی زرین و رنگین است. حواشی مُذّهب ممتاز به طرح کتیبه‌ای متن طلاپوش و با گلها و شاخه‌های بسیار الوان و دارای دو سر لوح مذهب است. دو در پیشانی و دو در ذیل که در متن طلاپوش آنها اسم سوره‌ی فاتحةالکتاب و سوره‌ی بقره را به رنگ آبی فیروزه‌ای و خط نستعلیق نوشته‌اند. بین سطور کتابت این دو صفحه طلااندازی دندان موشی با تحریر مشکی است. مابقی اوراق این قرآن مُجَدول کند کشی زرّین و رنگی است. حواشی و متن‌ها ساده و بدون تزیین است. سر سوره‌ها در مستطیل طلاپوش ساده و با رنگ‌آمیزی فیروزه‌ای به خط دو دانگ نستعلیق زیبا نوشته شده است و در بعضی از صفحات خواص سوره‌ها را با خط بسیار زیبای شکسته نوشته‌اند. حاشیه‌نویسی این قرآن به شکسته نستعلیق است…».
نورس نیز در قصیده‌ای که در مدح شاه سلیمان سروده، در وصف کتابتش به خط نستعلیق چنین سروده است:
قرآن مُعرَبی که به امرت نوشته‌ام
کی عقل دوربین ز نظیرش نشان دهد

مصحف به خطّ نستعلیقی چنین خفی
تا حشر یاد از آن خِرَد خرده دان دهد

این نقش چون نبست ز پیشینیان کسی
ج دانم که عرض حیرت آیندگان دهد
ج
پیوند قلم و شعر
پیوند میان شعر و خوشنویسی در فرهنگ اسامی بسیار مستحکم و دیرپا است.
«آن ماری شیمل» در کتاب “خوشنویسی و فرهنگ اسلامی” این نکته را برجسته می‌کند که می‌توان به آسانی گلچین کامل از اشعاری فراهم ساخت که در آنها شاعران به ستایش قلم و معجزه‌هایی که قلم‌هایشان می‌آفریند می‌پردازند.
خوشنویس‌بودن و صاحب قلم و خط زیبا بودن، فضل و آرزوی بسیاری از شاعران بوده است و آن‌گونه که آن ماری شیمل نشان می‌دهد نشانه‌های هنر خوشنویسی بن‌مایه اشعار بسیاری از شاعران بزرگ است. از نظر وی “خوشنویسی شاعری مجسم است”.
بیگمان خط خوش، کیفیتی موزون و موسیقایی دارد؛ خواه حروف خشک نقش طرازی کهن باشد که آرتور یوفم پوپ آنها را حروف افراشتی این شیوه‌ی خط بلند به آهنگ رژه‌ای موصوف، که صف می‌بندند، وصف کرد یا خطوط نستعلیق که گویی به آهنگ درونی شعری فارسی پای می‌کوبند».
نورس، صاحب‌قلم‌بودن خود را بارها به رخ می‌کشد و وجه برتری خود بر شاعران زمانه‌اش را همین هنر می‌داند:

عَلَم از قلم ساخت دوران مرا
قلم در کفم خطّه‌ی خط گرفت
مسلّم به حسن خط از شعر تر
خرد واله‌ی حسن انشای من
زند حرف خطّم لب لعل یار
فسادی است پیش من اصلاح خط
به دفع شیاطین چو تیر شهاب
چو صدرم به دیوان دانشوری
نظر باز من شوخ چشمان هند
چرا در کشاکش نباشد دلم
چو نورس شرف‌نامه‌ی عالمم
در اقلیم خط کرد سلطان را
مسخّر عراق و خراسان مرا
گل تاج فردوس دیوان مرا
قبول است طغرای عنوان مرا
سیاهی است در آب حیوان مرا
صلاح است ای خوش‌نویسان مرا
عجب ترکشی شد قلمدان مرا
صدارت نمودند شاهان مرا
خریدار خُنکار و خاقان مرا
کشیدند از شیره‌ی جان مرا
عَلَم کرد توفیق یزدان مرا

محمدحسین به نتیجه‌ی «نورس بودن» خود باور داشت و می‌دانست ترکیب خوشنویسی و شعر او را ممتاز از همگنان خود خواهد ساخت.
فتح اقلیم معانی کرد نورس همّتم
خامه را اقبال فکرم رایت منصور ساخت

استفاده از مضامین و نشانه‌های هنر خوشنویسی در شعر غالب شاعران به چشم می‌خورد، طبیعی است شعرش لبریز از این استعاره‌ها و نشانه‌ها باشد، مگر نه اینکه او آبدیده‌ی این میدان و یکه‌تاز این عرصه است:
هر عرضه داشتم به تو نقش بهانه‌ای است
مضمون آن چو باده ریحانی خط است
سربیت خیل ناز تو را پیش خانه است
هر سطر آن به راه عتاب تو جاده است
هر همزه‌اش به تیغ نگاه تو جوهری است
شاید چو خامه بر سر تیر آوری مرا
مضمون نامه قصه‌ی نورس حدیث عشق
از بهر التفات تو آیینه خانه‌ای است
در پرده‌ی سواد شراب شبانه‌ای است
هر حرف نقطه‌دار تو را دام و دانه‌ای است
هر نکته‌اش تبسّم لب را بهانه‌ای است
تشدید آن به طُرّه‌ی ناز تو شانه‌ای است
مکتوب من برای خدنگت نشانه‌ای است
از بهر خواب ناز تو شیرین فسانه‌ای است

همان‌گونه که «آن ماری شیمل» اشاره می‌کند اشاره‌ها و تشبیه‌ها و استعاره‌های خوشنویسی در شعر شاعران هم مرتبط به حروف است، چنان که در غزل بالا، نورس از حروف نقطه‌دار و مشدّد و همزه سخن می‌گوید که هر یک معانی و رازهای عرفانی خود را دارند و هم مربوط به شیوه‌های گوناگون خطاطی. از نظر شیمل بی‌تردید خط مطلوب شاعران، ریحانی بود که نام آن بوی خوش ریحان را به مشام می‌رساند. وی بیت زیبای حافظ درباره‌ی سعادت را شاهدی بر این گفته می‌آورد که:
همیشه تا به بهاران هوا به صفحه‌ی باغ
هزار نقش نگارد به خطّ ریحانی

شعر نورس نیز مانند قلمش پر از خطّ ریحان است:
می‌کشد بر قطعه‌ی یاقوت لعلش خطّ نسخ
محو ریحان خطش را با گلستان کار نیست

و باز:
خانه در کف شاخ ریحان است از حرف خطش
یاد رخسارش گل اندیشه‌ام را بو دهد

و نیز:
کرده احیای بهار آمد ز تاراج چمن
نسخه‌ی ریحان خط از شاخ سنبل در کَفَش

و ایضا:
ریحان خطّ لب، رگ ابری است بوسه بار
دایم سحاب تیره کند انتشار فیض

و نیز:
بر عذار آن مُزَلَّف دیده حیران باش کو
مصحفی پیش نظر از خطّ ریحان باش کو

دیگر خطّی که در میان اشعار شاعران توجه «شیمل» را به خود جلب می‌کند «خطّ غبار» است. او باز از حافظ مثال می‌آورد که با مراعات نظیر دوگانه سروده است:
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر لوح بَصَر خط غباری بنگارم

دیوان نورس دماوندی همان‌قدر که به ریحان، معطر است، غبار گرفته نیز هست؛ غباری که گاه با ریحان در هم آمیخته است مانند:
از سواد رقم زلف اگر بی‌خبرم
خط ریحان تو گردید غبار نظرم

و نیز:
غبار راه هندوی خطش ریحان تر باشد
زبان چون لب گَزَم گویم اگر سوسن به قربانش

و نیز:
به دست ما است ز ریحان باغ حسن سَنَد
کدام آیینه‌ی دل ز خط غبار نداشت

و گاه غبار است بی ریحان:
تیغ بر خطّ غبار آیینه رخسارم کشید
قتل عام طرفه‌ای در شهر رنگ افتاده است

و ایضا:
زنگ روشنگر آیینه‌ی ادراک من است

    دیده روشن شده از خطّ غباری که مپرس

و بسیار بیت‌های دیگر که همچون «یاقوت» در خط غبار و ریحان نورس چشم‌نوازی می‌کنند:
عمری تتبّع خط یاقوت کرده‌ایم

    تا قطعه‌ای ز لعل تو گردد نصیب ما

اگرچه از شاعری که دوشادوش شاعری خوشنویس نیز هست جز این انتظار نمی‌رود که شعرش پر از این استعاره‌ها و نمادهای خوش‌نویسی باشد اما حقیقت امر در بهره‌گیری از این نمادها همان است که شیمل گفته است:
«خط ریحان بر غبار، طغرای ماه نو بر صفحه‌ی آسمان، زیبایی تمام عیار رویی که چون مصحفی از قرآن بی‌نقص و خدشه است، همه بخش‌هایی از کتاب آفرینش‌اند. شاعران بر این کتاب نگاهی افکندند و کوشیدند با صور خیال برگرفته از شریف‌ترین هنرها؛ خوشنویسی، از آن سخن گویند».
سخن آن بود که آنچه میرنجات گفته است که خوشنویسان، نورس را شاعر می‌دانستند و شاعران، خوشنویس می‌خواندند، ترجمان این سخن است که او نه در شاعری، صاحب مقام است و نه در خوش‌نوشتن تمام؛ این کلام، قضاوتی و روایتی است که نه پیشینیان تصدیقش کرده‌اند و نه معاصران بر آن صحه گذارده‌اند. شاعر خوشنویس‌بودن و خوشنویس شاعربودن، موهبتی است که به هنرمند مجال می‌دهد تا آنچه می‌سراید را خود به زیباترین کاغذ نقش زند و آنچه می‌نویسد سروده‌های خودش باشد. با این نگاه چه بسا قضاوتی از این دست درباره‌ی نورس – اگر بر اساس اخبار درست باشد – خالی از رگه‌هایی از حسادت نیست وگرنه به شهادت اهل فن، نه شعر او از اماثل خود کم داشت و نه خطش. بماند که نورس در میان رقبای شاعر خود صاحب تأثیری است که در جای خود به آن اشاره خواهد شد.
می‌ماند یک نکته و آن قضاوت‌هایی که وی را دارای «خوی ناسازگار» می‌داند آنجا که آمده است: «… در جوانی از دماوند به اصفهان رفت و به شاعری پرداخت و “نورس” تخلص کرد. صائب متوجه حال او شد و تربیتش کرد و او را ملازم محمد زمان کرد. ولی چون خوی سازگار نداشت، خان مزبور از وی رنجیده گشت».
و نیز آنجا که گوید: «نستعلیق خفی را خوش می‌نوشت ولی خود بیش از خط به شعرش می‌نازید، از این رو شعرای عصرش بر وی خرده می‌گرفتند».
نصرآبادی در تذکره‌اش می‌نویسد: «… اما اطوار او در نظر خرده‌بین خان (محمدزمان خان) خوش نیامده و از وی رنجیده و جوابش گفت». انصاف این است که اگر وی در بین همگنان و همطرازان از شاعران مهجور افتاده و از جمع اطرافیان پادشاه مطرود گشته، چه بسا به اقتضای روح لطیف و بی‌قرار شاعرانه و ناسازگارش باشد که محصول تبحر وی در هر دو هنر شعر و ادب و قلم و خوشنویسی بود. لکن شدت ناهمراهی‌ها روزگار و اهالی زمانه‌اش موضوع دیگری است که خواهیم گفت.
شاگرد بی‌قرار
نورس در شعر، شاگرد صائب بود. صاحب تذکره‌ی روز روشن درباره‌ی نورس می‌نویسد: «نامش محمدحسین، وطنش دماوند است و به هم صحبتی میرزاصائب فیض‌ها ربود».
دکتر ذبیح‌الله صفا در وصف چرایی و چگونگی شاگردی شاعران نزد استادان در عهد صفوی می‌نویسد:
«اشتغال این همه از اهل حرفه و صنعت به شعر صریحاً معلوم می‌دارد که چگونه آرزوی شاعری برای نمودن برتری نفسانی، همه دلها را فرو گرفته بود. برای بعضی شغل شاغل بود و برای برخی دیگر وسیله‌ی تفریح خاطر و حتی بعضی از این گویندگان که نامشان بخشنامه‌وار در تذکره‌ها گردان شده در خواندن و نوشتن چندان مایه‌ور و توانا نبودند و مهارت در شاعری را بیشتر از راه معاشرت با شاعران و به حفظ داشتن گفتار این و آن و به صرافت قریحه و طبع کسب می‌کردند. اما آنانکه شاعری شغل و پیشه‌شان بود بی‌زحمت و تعب تحصیل و تمرین، به مقام بلند خود نمی‌رسیدند و مقبول خاص و عام نمی‌شدند… هر شاعری استادی داشت و او کارهای شاگرد را می‌دید و او را امتحان می‌کرد و نظر خود را درباره‌ی کیفیت کارش می‌گفت یا به او یاد می‌داد چه کند و چه دیوان‌هایی را بخواند تا نقص‌ها و ناهمواری‌های طبع خود را از میان ببرد و به قول خودشان طبعش گشاده شود… شکیبی اصفهانی، شاگرد میرصبری روزبهان اصفهانی بود و صائب تبریزی شاگرد حکیم رکنای مسیح و غنی کشمیری شاگرد فانی و نورس دماوندی و میرنجات و ملامحمدسعید اشرف مازندرانی و راقم مشهدی و جویای تبریزی و تأثیر تبریزی از شاگردان صائب بوده‌اند… اگر شاعری در نزد استاد، زانوی ادب بر زمین نمی‌زد و مدارج شاعری را زیر نظر او نمی‌پیمود، اگرچه به رتبه‌ی استادی هم می‌رسید بر او طعن می‌زدند و از او عیب می‌جستند. چنانکه در احوال خواجه حسین ثنایی می‌بینیم».
نورس خود بر گفته‌ی صاحب تذکره‌ی روز روشن صحه می‌گذارد و کسب فیض از محضر صائب را در رشد خود نادیده نمی‌گیرد:
تر زبانی‌های ما نورس ز فیض صائب است

    می‌تراود نغمه‌های تر ز من با کام خشک

نورس نه تنها شاعری که اندیشه و اخلاق را نیز از محضر استادش صائب فرا می‌گیرد:
نوید نشأه‌ی نورس مرا از فکر صائب بود

که از خمیازه‌ی عاجز چون لب مخمور شد گوشم

نورس به اوصاف و فضیلت‌های اخلاقی صائب نیز اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه از محضر او و از شیوه‌ی رفتار او فضیلت‌های اخلاقی را آموخته است:
نورس از صائبم این نکته حضور افزا شد

    غیبت مردم پیشینه نمی‌باید کرد

شیفتگی و علاقه فراوان نورس به صائب در اشعار او نیز نمایان است. شعرهای نورس بسیار از استادش صائب تاثیر پذیرفته است. اگرچه به گفته‌ی دکتر ذبیح‌الله صفا نمی‌توان اشعار این دوره را با هم یک‌کاسه کرد و درباره شعر صائب و نورس، یکسان حکم کرد و اگرچه تفاوتهای شعری صائب با نورس، چه در قدمت و چه در سبک و شیوه بر اهل فن آشکار است اما به همان میزان تأثیرپذیری فراوان نورس از صائب نیز در گوشه گوشه‌ی آثار او به چشم می‌خورد. نورس بسیاری از اشعار خود را به تقلید و به سبک استادش صائب سروده است. آن غزل نورس که می‌گوید:
به رنگ خامه تا شق کرده‌ام در استخوان پیدا
سراپا در سخن پیچم چو گردد همزبان پیدا

یادآور آن غزل استادش صائب است که می‌گوید:
عتاب و لطف می‌گردد ز ابروی بتان پیدا
که باشد قوّت بازوی هرکس از کمان پیدا

آن جا که نورس گوید:
بود مدّ حیات عاشقان موج طپیدنها

ز گل گر مهد آسایش دهم ترتیب چو شبنم

    به کشتن رفت سیماب از قبول آرمیدنها

برد از جا دلم را لذت در خون تپیدنها

آن غزل صائب را به یاد می‌آورد که:
مباش ای رهنورد عشق نومید از تپیدنها

عنان نفس را بگذار چندی تا به راه آید
که در آخر به جایی می‌رسد از خود رمیدن‌ها

که از خامی برآرد اسب سرکش را دویدنها

این ابیات از نورس:
فرنگی نرگسی دارد مرا دیوانه در صحرا

به چشمم سایه‌ی گل کاکل آشفته می‌آمد

ز بس رفتار او را حکم کیفیّت بُوَد جاری
که ریزد جلوه‌ی اورنگ صد بتخانه در صحرا

چو زد بر سنبل آن شمشاد و بالا شانه در صحرا
جج
ز نقش پای او پر می‌کنم پیمانه در صحرا

طنین‌انداز آن غزل صائب است که:
کند لیلی چنین گر جلوه‌ی مستانه در صحرا
گرفتار محبت روی آزادی نمی‌بیند
بیابان را غزالی نیست بی خلخال چون لیلی
ج شود هر لاله بر مجنون من میخانه در صحرا
که موج رنگ زنجیر است بر دیوانه در صحرا
ز زنجیر جنون پاشیدم از بس دانه در صحرا

توجه به هم‌آوایی حروف، اسلوب معادله، تناسب، تضاد، تناقض نمایی (پارادوکس)، اغراق، تشبیه‌اندیشی، استعاره‌گرایی و توجه به نازک‌خیالی و مضمون‌سازی ویژگی اشعار صائب است و نورس نیز کوشیده است تا از همین عناصر برای شعر خود بهره بگیرد و الحق در بسیاری از اشعار خود به این تراز نزدیک شده است.
اگرچه مشابه غزل‌های نورس را در بسیاری موارد می‌توان در دیوان صائب مشاهده کرد اما ردیف‌ها و قوافی بسیاری هم هستند که نورس جسارت استفاده از آن را به خود داده است و از کلمات و واژگانی بهره برده که استادش با وجود اشعار فراوانی که در دیوان خود دارد چنین نکرده است. مانند این غزل از نورس که:
بوته‌ای باید ز گل باغ مشجّر قحط نیست
همچو یوسف ما بتی خواهیم بتگر قحط نیست
نامه‌ای گاهی رقم کن کلک و دفتر قحط نیست
از نشان چون غنچه داری در نظر کز جیب خویش
دل ز عاشق بیشتر حُسن محبت می‌برد
چشم ما باشد به دنبال تو ای طاووس مست
همچو طوطی در سخن آیینه رخساری نکوست
می‌کند بیداد تُرک چشم سیر از جان خویش
گر نبخشی بوسه دشنامی به دست آرد دلم
از بزرگان خُردبین را کی بود چشم نیاز
کام رغبت را نسازد حنظل دشنام تلخ
دل به موج بحر خون گر بی تو راز افتاده است
بی وجود سکّه کی دارد عیاری سلطنت
مُهره‌ی گِل کی بود چون جوهر جان دلپذیر
ترک سر گردد تو را بر سر کلاه خسروی
فیض نورس می‌رسد از عالم بالا مرا
کیمیا منظور باشد کیمیاگر قحط نیست
از پسر روشن چراغ ما است دختر قحط نیست
پر زند دل بهر مکتوبی کبوتر قحط نیست
تا بود منظور روی عاشقان زر قحط نیست
کو بُت عاشق نگهداری ستمگر قحط نیست
بر سر اقبال عاشق چتر سنجر قحط نیست
تازه گویی مدعا باشد سخنور قحط نیست
می‌زنم خود را به مژگان تو خنجر قحط نیست
زان دهان قحط است لطفی، چیز دیگر قحط نیست
شهریاری زاده‌ای خواهم کلانتر قحط نیست
از دهان تنگ او قند مکرّر قحط نیست
کشتی امّید را از صبر لنگر قحط نیست
آبرو را قدر باشد ملک قیصر قحط نیست
کنز عرفان را طلب کن گنج گوهر قحط نیست
بگذری از سر اگر چون شمع افسر قحط نیست
در نظر دارم قدی سرو و صنوبر قحط نیست

این غزل نورس هم مشابهش در دیوان صائب به چشم نمی‌خورد؛ با این مطلع:
همین نه حُسن رُخش گل به نوبهار نداشت
ج ز نغمه‌های لب ما یکی هَزار نداشت

و بسیاری غزل‌های دیگر که با مقایسه دیوان کوچک نورس و دیوان بزرگ صائب مشابهت‌ها و اختلافها بر اهل فن آشکار خواهد شد. از شاگردان صائب هیچ‌یک فراتر از او نرفتند و در شاعری از او سبقت نگرفتند.
این حکایت بسیاری از شاگردیها و استادی‌های تاریخ است. نورس از این قاعده استثنا نیست. اما این همه‌ی ماجرا نیست. در شعر نورس «چیزی» هست که شاید استادش به واسطه‌ی آن بر او خرده گرفته باشد یا رقیبانش به او طعنه زده باشند و کسی چون حزین لاهیجی بگوید:
«بلاغت و حلاوت سخن، نصیبی است شگرف که هرکس را میسر نیاید و هر مرغکی انجیر نخاید».
اما همان “چیز” در گذر زمان سرنوشت یک شیوه از شعر و شاعری را تغییر می‌دهد، اگرچه در زمانه‌ی خود استادان و همگنان، آن را برنتابند و برآشوبند و کسی مثل نورس را واگذارند و درد مهجوری و غربتش را با طعن و سرزنش و کنایه دو چندان کنند.
میل به بازگشت
شعر نورس اگرچه دارای پیچیدگی‌ها و نازک‌اندیشی‌های سبک هندی است، اما ساده است. درست که نورس از محضر استادش صائب فیض‌ها ربوده است اما در پشت پرده، دل در گرو جایی دیگر و شیوه‌ی شعری دیگری دارد. این علاقه و تمایل در اشعارش نمایان است. واقعیت این است که اگرچه نورس، شاگرد صائب بوده و با تربیت او به این تراز از شاعری رسیده است اما آن‌قدر که در اشعارش از خواجه‌ي شیراز یاد کرده از صائب یاد نکرده است:
نورس از راه حافظ شیراز
به مقامی رسیده‌ام که مپرس

نورس هم‌آهنگی خود با حافظ را پنهان نمی‌سازد و انکار نمی‌کند و فاش می‌گوید که اتفاقاً در شیوه شاعری به هم‌آهنگی با حافظ، متمایل است:
نورس به اتفاق هم‌آهنگ حافظ است
آری به اتفاق جهان می‌توان گفت

همانند این غزل نورس که یادآور این غزل حافظ است که:
حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

نورس ما با یاد بلبل شیراز حافظه‌اش غنچه‌وار جوش گل می‌زند و به نوا می‌آید:
نورس چو غنچه حافظه‌ام جوش گل زند
هر گه که یاد بلبل شیراز می‌کنم

غزل‌های دیگری هستند که رنگ و بوی اشعار حافظ را با خود دارند. بی‌گمان هر خواننده‌ای با این غزل نورس که سروده است:
جوهر حُسن تو از تیغ تجلی دم زد
عَلَم جلوه چو حُسن آمد و بر عالم زد
نه همین آه به فرّاشی راهش دم زد
نُه فلک را تَل خاکستر پروانه نمود
الف چاک چو گندم به دل آدم زد
سکّه‌ی عکس به مرآت دل آدم زد
آب بر درگه یادش مژه‌ی پر غم زد
دل چو از شعشعه‌ی شمع جمالش دم زد

غزل بی‌نظیر لسان‌الغیب را بر لب زمزمه می‌کند که:
در ازل پرتو حُسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

این میل به سادگی و بازگشت به شیوه‌ی شعری شاعران قدیم که در شعر سبک هندی فراموش شده بود، شعر نورس را در عین شباهت، متفاوت با دیگر شاعران سبک هندی و حتی استادش صائب می‌کند. توجه به همین حقیقت است که دکتر صفا با ردّ یک کاسه‌کردن دوره‌ای اشعار شاعران چنین تذکر می‌دهد: «آن دسته هم که هنگام تقسیم شعر فارسی از آغاز تا سده‌ی سیزدهم آنها را به سبک خراسانی، عراقی و هندی منقسم داشته‌اند، به یک تقسیم بسیار شتاب‌زده، کلی، خیلی مبهم و حتی کاهل‌منشانه دست زده‌اند. چگونه می‌توان سبک خاقانی و ظهیر و کمال‌الدین اسماعیل و سعدی و اوحدی و خواجو و حافظ را یکی دانست و همه را یک‌جا عراقی نامید؟! و به همان‌صورت چگونه شیوه‌ی شاعری شرف قزوینی و وحشی و ثنایی و فیضی و نوعی و نظیری و ظهوری و طالب آملی و شاپور و اسیر و حکیم و مسیح و صائب و نورس و شوکت و ناصر علی و همانندگان‌شان را می‌توان یکی شمرد و هندی نام داد؟ میان سخن‌های بعضی از اینان چنان تفاوت‌هایی هست که حتی یک مبتدی در نخستین نگاه درک می‌کند. بین این شاعران به واقع نمی‌توان به جز در صفات عمومی و همگانی شعر فارسی، وجه اشتراکی در سخنوری یافت مگر آنکه آنان را در چند دسته جای داد و برای شیوه‌ی هر دسته نامی جست».
تمایل نورس به بازگشت شعری قدما از چشم استاد صفا دور نمانده است. امری که دیگران از آن غفلت کرده و دوره‌ی بازگشت را با مشتاق اصفهانی و… آغاز می‌کنند. دکتر ذبیح‌الله صفا اما نورس را پیشگام دوره بازگشت می‌داند و نشانه‌های آغازش را در اشعار نورس جستجو می‌کند: «داوری معاصران نورس درباره‌ی او هرچه بوده باشد مانع بیان این حقیقت نیست که این شاعر برخلاف بسیاری از معاصران خود تمایلی شدید به بازگشت به شیوه‌ی شاعران قدیم نشان داده است چه در قصیده و چه در غزل، به نحوی که باید او را در این راه از جمله پیشتازان شمرد. اگرچه از آغاز آن راه چندان تجاوز نکرده باشد».
البته میل نورس به بازگشت به عهد قدیم و ساده‌گویی، موجب نشده است که وی از نوجویی‌های شاعرانه صرف‌نظر کند و در وادی تصنع و تکلف پای گذاشته و به تکلف افتاده و ملتزم به درج واژه‌های دشوار شود.
نورس در جواب قصیده‌ی کاتبی نیشابوری معروف به «شتر حجره» خود را به تکلف انداخته است؛ کاتبی قصیده‌ی خود را چنین آغاز می‌کند:
شتر شتر غم دلبر به حجره حجره‌ی تن
و نورس نیز چنین می‌سراید:
مرا دلی است شتر حجره ساز داده وطن

به حجره‌ی غم او از شتر دمی دارد

    شتر شتر غم او را به حجره حجره‌ی تن

دلم به رنگ شتر حجره‌ی جرس شیون

یا این غزل که در آن به طبع‌آزمایی پرداخته است:
مرا به خلوت اندیشه شیشه شیشه شراب است

که جزء جزء سخن پیشه شیشه شیشه شراب است

ز لعل می‌کشی اندیشه شیشه شیشه شراب است

خیال نشأه در این شیشه شیشه شیشه شراب است

حباب قُلزم اندیشه شیشه شیشه شراب است

سفینه‌های سخن پیشه شیشه شیشه شراب است

نورس اگرچه میل به شعر حافظ و سبک عراقی نشان داده است اما تا حدی هم در قصیده‌هایش رنگ و بوی سبک خراسانی را به اشعار و دیوانش داده است. چنانچه از هم‌عصرانش کسانی مثل عارف ایگی و اظهری شیرازی در قصیده‌گویی خراسان به خوبی بروز و ظهور کرده‌اند.
در حسرت خال هندو
با این همه شدیدترین میلی که در اشعار نورس به چشم می‌آید، اشتیاق شدید او به هند است. نورس به هر بهانه‌ای یاد هند می‌کند. در فراق هند مویه می‌کند و رشد و موفقیت خود را منوط به هند می‌داند. نورس طوطی قصه‌های مولانا است که در حسرت شکّرشکنان هند جان می‌دهد. بزرگان سبک هندی همچون صائب به هند سفر کرده بودند و تجربه‌ی زیستن در هند را داشتند. شاید همین نکته بود که محمدحسین نورس را شیفته‌ی هند ساخته بود. نورس تمایل به تغییر داشت و گمانش این بود که تغییر در آن زمانه و با آن حال و هوای اصفهان صفوی رخ نخواهد داد.
اشتیاق کوچ به هند در نورس با گلایه از حال و هوای ایران همراه است. بازی زمانه‌ی ایران به گونه‌ای رقم خورده است که نورس توان ماندن و تحمل آن را ندارد.
نورس دلش به هوای هند می‌تپد تا به عشق غایبانه‌ی ایران دچار شود:
به هند می‌برَدم بازی زمانه‌ی ایران

که فیل بند مرا کرده شاخ شانه‌ی ایران

سواد مردمی از هند روشن است نظر را

رمیده همچو نگاهم ز چشمخانه‌ی ایران

ج
ز چار باغ به طاووس‌خانه بال گشایم

مرا است رغبت پرواز ز آشیانه‌ی ایران

ج
چو طایرم قفس آموز آدمیت اصلی است

بهشت دام تمنّای آب و دانه‌ی ایران

به جنگ بسته سماجت چو کشتی همه چون دف

تر است دامن عیش من از ترانه‌ی ایران

چرا به هند که نزدیکتر بود نروم من

بود زیاده ز فرسنگ ره بهانه‌ی ایران

ز هند برگ و نوایی به چنگ دبدبه آرم

که بانگ نوحه کند طبل شادیانه‌ی ایران

چو داغ غنچه‌ی خشخاش خون حوصله در دل

به جوش نشأه‌ی هند است در میانه‌ی ایران

چو قصّه‌خوان من ارباب دولتش ز خلاف‌اند

به خواب هند مرا می‌برد فسانه‌ی ایران

ج
ز هجر چاشنی ذوق وصل می‌شود افزون

به هند می‌کشَدم عشق غایبانه ایران

به گرم‌خانه‌ی هندوستان برهنه روانم

نماند آب مروّت چو در خزانه‌ی ایران

کسی که عالم معنی شود مسخّر طبعش

شود چو نورس صاحب سخن یگانه‌ی ایران

او بارها و به هر زبانی که در دهانش چرخیده ضرورت رفتن به هند را تکرار کرده است، تا آنجا که هرکس را که به هند نرفته، ناخلف خوانده است. اما این که چرا با این همه اشتیاق و تأکید و اصرار به رفتن، خود نورس به هند نرفته است! پرسشی است که ذهن را آرام نمی‌گذارد، بی‌آنکه مددی به پاسخش بکنند.
باشد چو سواد دیده بوم و برِ هند
ز این سرمایه چرا چشم نسازی روشن
ج شد مردمکم آینه‌ی منظر هند
ایران چشم است سرمه‌ی آن زرِ هند

*
چرا به هند که رنگ از دلم بر او نرود
چو آدم است در آن جای آدمیزاده
عود غم دل سوخته در مجمر هند
در هند چو خرّمی گل خودرویی است
ایجاد چو شد هند برای آدم
گویم سخنی و باشدم حق به طرف
ز آدمیّتم آیینه‌ای به کف باشد
به هند هر که نرفته است ناخلف باشد
شد آینه‌ام صاف ز خاکستر هند
غم را مطلب چو بُخل در کشور هند
آمد به حصول مدّعای آدم
جز هند نبوده است جای آدم

با این همه، گلایه‌ی نورس از ایران نیست، از زمانه‌ی ایران است؛ از مناسبات قدرت و هنر که نورس بارها با صریح‌ترین زبان آن را به نقد کشیده است و چه‌بسا تاوان زبان تند و تیز خود را نیز پرداخته باشد.
نورس خود را ایران‌مدار می‌نامد و شهر به شهر ایران را در شعرش به تصویر می‌کشد تا از ایران‌مداری‌اش دفاع کرده باشد:
محبت را اساس استواری است
مرا بی لعل آتش رنگ جانان
به صد شوخی دل از من برد بازی
تو پُر کاری به کار دل نیایی
نگویم در لباس از من بری دل
گریبان گر تو را دشت بیاضی است
کمرچینی بنا گوش تو رومی
مرا آه دل آذربایجانی است
چه پرسی از دل آواره‌ی من
ز نورس بی سخن این تازه ترکیب
هوس سر در هوای پاچناری است
بدخشی اشک و دود دل بخاری است
بگو کار تغافل بردباری است
ز دلجویی همین زخم تو کاری است
قبا در بر تو را دایم شکاری است
نقابت مغربی کاکل تتاری است
دهان رازی تبسم شهریاری است
نه مژگان جیب و دامن رودباری است
غمش کوهی، نصیبش از تو خاری است
جواب نکته‌ی ایران‌مداری است

زبان سرخ و دل گرفته و سر بی‌سامان
نورس از یک سو دلی پر از گلایه و شکایت از زمانه‌ی خویش دارد و از سویی دیگر زبانی تیز و گزنده و روحی جسور. نورس اگرچه به حافظ شیراز ارادت دارد اما با رندی حافظانه بیگانه است. جمع دل پر از گلایه و زبان نترسیده در یک شاعر می‌تواند انواع محرومیت‌ها و محدودیت‌ها را به دنبال داشته باشد. او بارها خود را چنین معرفی کرده است:
پاکم ز لوث منّت هر سفله‌ای که هست
گر نُه سپهر دایره از بهر من کشند
کی فطرتم حواله به آلودگان دهد
کی همتم چو نقطه دمی تن در آن دهد

یا گوید:
ز استغنا کند گردش چو گردون آسیای من

که چیدن‌های دامن گسترد خوان از برای من

با همین روح بیقرار و دل گرفته و زبان سرخ است که نورس، زمانه‌اش را به مردگی و سفلگی متهّم می‌کند که شایستگان به کار گماشته نشده‌اند، زمانه‌ای که مردن در آن بهتر از زندگی است:
مرده کی چون خاطر این زندگان افسرده است

در چنین ایام هرکس مرد جانی برده است

رو به رو گردیدنت با این چنین سرکش خطا است

کز شهاب آه گردون خون ناوک خورده است

تندرست امروز یک کس بر فراش خاک نیست
ج
هر که را می‌بینم از خلق جهان آزرده است

سر ز پای خویش نشناسم چو کوی مهر و ماه

بس که در آزار من ایام پا افشرده است

می‌دود گنبد زنان بر سر مرا بی‌اختیار

آسمان سُفله پنداری نمایی خورده است

قرص ماه و مهر در خون شفق جنبانده‌اند

روزی از خوان فلک ما را جگر یا گُرده است

زخم مأموری بود نورس بر آن پاشیده مُشک

بر طبق گل را مپنداری که از زر خورده است

زمانه‌ای که نابکاران به کارند و کاربلدان از کار، افتاده:
پس که اکثر خلق عالم نابکار افتاده‌اند

هر که می‌آید به کاری این زمان در کار نیست

نورس سعی کرده است نقد زمانه و اهل آن را به گوش پادشاه صفوی برساند که از قضا فردی خوش‌گذران و کم‌مایه است. علی‌رغم آنکه در ابیاتی از قصاید خود وی را به شکل مبالغه‌آمیزی ستایش می‌کند – که ظاهرًا رسم آن زمانه بوده است – اما فردوسی‌وار وی را در اوج تندی و گزندگی به بی‌تدبیری متهم می‌کند و کارگزاران و اهالی دربار را با اوصافی چون سفله و پست و فرومایه و بی‌اصالت معرفی می‌کند:
ز خلخال اگر سُفله را پادشاه
شکوهش به تاج کیانی دهد
ز پا چارق و گیوه بازش کند
نشاند به مسند ز فرّاشیاش
سراپای پُر پینه‌اش نو کند
پی رفع چرک کثافت گری
به این تربیت‌ها و این عزّ و جاه
همان چرک بخل از کثافت به جا است
نگردد مِسَش زر به این کیمیا
ندانم چرا این شهنشاه ترک
به دولت مربّی شود سال و ماه
ز چوپانی‌اش مرزبانی دهد
ز خلخال زر سرفرازش کند
در ایران کند قورچی باشی‌اش
به حکمش امیر قلمرو کند
دهد کازرونش پی کازری
به این وسعت حال و این دستگاه
همان سفلگی‌ها ز خسّت به جا است
که دردی بود سفلگی بی دوا
بزرگان کند خُرد و خُردان بزرگ

نمی‌دانیم نورس این دل مویه‌های تند و تیز را برای خلوت خود گفته است و یا به دست مخاطبش رسانده است؟ طبیعی است برای چنین شعر و شاعری حداقل جزایش طرد و مهجوری و انزوا را می‌توان انتظار داشت. بسیاری از اشعار نورس در وصف اهل زمانه‌ی خودش پُر بیراه نیست.
نورس در زمانه‌ای این اشعار را می‌سراید که زنگ انحطاط و انحراف دولت صفوی کم و بیش به صدا در آمده است.
این همان است که نورس بارها با آمیختن شعر و گلایه به هم تکرار می‌کند و از آن می‌رنجد:
به تردستی بزرگان می‌کشند از ریگ چون روغن

چراغ کم کسی امروز در ایران شود روشن

زاهدان مدعی و واعظان پر ادعا نیز از طعن و نقد او بینصیب نمی‌مانند. نورس گاه و بیگاه و به رسم اهل عرفان با شمشیر زبان بر چهره‌ی آنان زخم می‌زند و آنان را به ریاکاری و دنیاپرستی و دکان‌داری دین متهم می‌کند:
چو هیچ وجه جمیلی به منع عشق نداری

بگو چه عربده واعظ تو را به کار خدایی است

نورس می‌داند که زبانش تند و تیز، گزنده است. با این وجود به این بُرندگی صریح و این گزندگی جسور افتخار می‌کند:
دو پیکر می‌شوند از ذوالفقار مصرع تندم

حریف جوهر تیغ زبان من که خواهد شد

و این ترجمان آن سخن از اوست که نگاهش به هنر را، چه شاعری و چه خوشنویسی نشان می‌دهد:
نورس ز سحر خامه چه صف‌ها شکسته‌ایم

داریم تیغ خود به عصای هنر نهان

شعر شیعی، شاعر شیعی
نورس، دین‌دارانه می‌اندیشد. با آموزه‌های دینی به خوبی آشنا است. شعرش نجیب و حماسی است. مضامین شعرش برگرفته از همین آموزه‌های آسمانی است و همچون بسیاری از شاعران سبک هندی ارادتش به معارف شیعی، واضح و آشکار و صریح است. اتفاقاً یکی از نقدهای نورس به زاهدان و واعظان زمانه‌اش این است که چرا منبرشان از مدح اهل‌بیت: خالی و بی‌بهره است:
بی مدح آل قابل هر هفت دوزخ است

واعظ که کرده منبر و محراب سرخ و سبز

در میان اهل‌بیت: علاقه و عشق نورس به حضرت شمس‌الشموس7 مثال‌زدنی است. گویا یاد امام رئوف در گیر و دارهای زندگی و ناملایمات آن آرامش‌بخش و تسلی‌بخش او است:
چندان که ضبط ناله و فریاد می‌کنیم
آشفته‌ی نظاره‌ی ما سنبل خطت
دور از سواد کوی تو چون پرده‌های چشم
نورس چو فیض عالم بالا سرشکِ من
ج خون صبوری از مژه‌ها موج می‌زند
چون سبزه‌ی چمن ز صبا موج می‌زند
هفت آسمان ز گریه‌ی ما موج می‌زند
تا خاک آستان رضا موج می‌زند

و نیز:
سه مطلب است مرا ای شه غریب‌نواز
یکی است آن که دهی مدفنم به حضرت خویش
دویم غنی کنی از هر چه آرزو است مرا
سیوم زیاد کنی ذوق دین و دانش من
منم غریب و دخیلت کَرَم مدار دریغ
که هر سه را به اجابت قریب گردانی
دمی که قبض شود روح من به آسانی
که وارهم چو دل از مالِشِ پریشانی
که تن زند دلم از تُرّهات نفسانی
که نیست جز تو امیدم به کس تو می‌دانی

نورس ابیاتی زیبا و پر مضمون را در قالب قصیده در مدح حضرت امام رئوف7 سروده است. از جمله قصیده‌ی مسمی به فخرالمناقب با این تجدید مطلع زیبا:
زهی جمال تو مرآت حُسن سبحانی
خیال مدح تو معراج قدر انسانی

تفکر شیعی نورس، محدود به مدح‌های خنثی و استفاده از مضامین مدح عام نمی‌شود؛ از یک سو ریشه‌داشتن تفکر شاعر در معارف شیعی را نشان می‌دهد و در سوی دیگر گاه حتی رنگ و بوی سیاسی می‌گردد و به گونه‌ای به کشاکش‌های آن روز میانه‌ی صفویه و دولت عثمانی اشاره می‌کند:
واجب آمد مکه و یثرب گرفتن تا نجف
از برای اهل سنت مصر و استنبل بس است

زمانه‌ی مرگ شعر و شاعری
نورس، شاعری است که با همه‌ی این فرازها و فرودها و دغدغه‌ها و روحیات، به نسبت استادان و رقیبانش، کم شعر گفته است. با نگاه کسی همچون میرنجات و حزین می‌توان علتش را علاقه‌ی او به خوشنویسی دانست. خودش اما مقصر را زمانه می‌داند و کشته‌شدن شعرش به دست ناآگاهان و ناکسان در این زمانه را مرگ فرزند خویش می‌داند و به راستی چه کسی می‌تواند شاهد مرگ پیاپی فرزندان خودش باشد و به راستی بلایی عظیم‌تر از مرگ فرزند در زندگی خواهد بود؟
شعر ناخواندن مرا بر هرزه نالان مدعا است
کم نویسم شعر و کم خوانم به طرّار سخن
چون قلم این روسیاهان را زبان معنی رُبا است
مرگ فرزندان خود در زندگی دیدن بلا است

شاعری جان خود را به عرصه‌آوردن است و در این راه آنکه پرکاری می‌کند جان و شعر به میدان نمی‌آورد:
صاحب این شیوه کم آید به کار
پیشه‌ی اصحاب پُر کاری مباد

نورس یگانه معنای انسانیت را سخن می‌داند و با این وصف انسان، خالق معنای خویش است:
گرچه انسان خلق معنی می‌کند
معنی انسان نباشد جز سخن

هنر، تجلی معنای زندگی هنرمند است و با این وصف این دیوان معنای انسانیت نورس را با خود دارد. مزیت این دیوان آن است که شعر نورس را به خط خود او در خود دارد و برای کاشفان معنا «اتحاد شعر و خط» او می‌تواند سخن‌ها داشته باشد. دکتر ذبیح‌الله صفا در کتاب تاریخ ادبیات خود از مشاهده‌ی دیوان نورس در موزه‌ی بریتانیا سخن می‌گوید: «نسخه‌ی دیوان او به شماره‌ی – 3644.or- در کتابخانه موزه‌ی بریتانیا ملاحظه شد، حاوی قصیده و ترکیب‌بند و غزل و مثنوی‌های کوتاه و قطعه و رباعی و قسمتی به نام مطالعه و متفرقات و منشآت، متجاوز از 3500 بیت. قصیده‌هایش در ستایش امامان و شاه سلیمان و زمان خان مذکور و صفی‌قلی خان و شیخ علی خان اعتمادالسلطنه (زنگنه) است. در لابلای قطعاتش بعضی قطعه‌های تاریخ‌دار مربوط به سال‌های 1084 و 1105 ه.ق دیده می‌شود.
در میان مثنویهایش یکی «قضا و قدر» و دیگری «حاتمیه» نام دارد. در قسمت متفرقات از دیوانش چند قطعه‌ی نثر هم هست که نخستین آنها مربوط است به مرآت‌الجمال صائب که منتخبی از دیوان آن استاد و از جمله‌ی منتخباتی است که از دیوان او ترتیب یافته و بیش از این درباره‌ی آنها سخن گفته‌ام. این نسخه‌ی دیوان نورس به ظنّ غالب به خط او است؛ زیرا هم در متن دیوان گاهی دست برده و شعر افزوده و هم در حاشیه صفحه‌ها به قلم ریزتر از متن و نیز در پایان دیوان، قصیده‌ها و غزل‌ها و قطعه‌های تاریخ‌دار کرده است، با خط بسیار زیبای نستعلیق و شکسته نستعلیق.
با این وجود در همه‌ی این سال‌ها از تاریخ تألیف کتاب تاریخ ادبیات ایران تا امروز، این دیوان در اختیار اهل هنر و ادب قرار نگرفته بود و به همین جهت هم نام نورس و اشعار او در بسیاری از تحقیقات مربوط به تاریخ ایران به ویژه سبک هندی به چشم نمی‌خورد و توجه محققان به سمت شعر او، خط او و اثر او جلب نشده است. شاید بدین‌خاطر است که فقط یک نسخه از این دیوان موجود است و آن هم در موزه‌ی بریتانیا! و شاید هم سبک و سیاق شعر او که در میانه‌ی سبک هندی و عهد قدیم شعر فارسی در ایاب و ذهاب است. هر چه هست از این پس نام محمدحسین نورس دماوندی بیش از پیش در نوشته‌ها و پژوهش و آثار محققان به چشم خواهد خورد و از مطلع طبع آن کس که این کتاب را به خواندن بنشیند، صد آفتاب طلوع خواهد کرد:
طالع شود ز مطلع طبعش صد آفتاب
هرکس کند مطالعه نورس کتاب من

در ادامه تصاویری از دیوان خطی نورس دماوندی را ببینیم:

این مجموعه نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

افزوده شدن آثار جنید شیرازی، مجذوب تبریزی و ساغر کنگاوری به همت آقای امیر لطف زمان

به همت آقای امیر لطف زمان سه دیوان شامل آثار جنید شیرازی (قرن هفتم هجری قمری)، مجذوب تبریزی (قرن یازدهم) و ساغر کنگاوری (قرن سیزدهم) سرجمع شامل ۶٬۲۳۵ بیت شعر در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

جنید شیرازی، مجذوب تبریزی و ساغر کنگاوری

آقای لطف زمان همگی این آثار را از روی نسخه‌های خطی تایپ کرده‌اند که مشخصات این نسخه‌ها به همراه پیوند به تصاویر آنها در نسکبان در زندگینامهٔ این سخنوران در گنجور درج شده است. تصویر صفحهٔ متناظر با هر شعر از این دیوانها نیز در کادر منبع کاغذی گنجور قابل مشاهده است.

آثار مجذوب تبریزی در گنجور

این مجموعه‌ها نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

انتشار چند مجموعه از اشعار شاعران خراسان جنوبی به همت آقای مصطفی علیزاده

از زبان آقای مصطفی علیزاده بخوانید:

همیشه انتشار مجازی اشعار شاخص خراسان جنوبی برایم مهم بوده است از مدیریت پروژه حکیم‌نزاری و همکاری در پروژه این حسام خوسفی مواردی بوده است که این دغدغه ها  را نشان داده‌ام اخیراً با مطالعه اشعار شاعران معاصر بیرجند جای خالی آن را در گنجور حس کردم و نتیجۀ تلاش تابستانی من انتشار اشعار سه شاعر بیرجندی عصر قاجار است. از جناب آقای حمیدرضا محمدی مدیر محترم پایگاه وزین گنجور کمال تشکر و سپاس جهت همکاری همیشگی شان دارم.
🔹🔹🔹

📚 عبدالکریم اشراق بیرجندی شاعر متبحر عصر قاجار که دیوانش تا دهه ۴۰و۵۰ شمسی موجود بوده و اکنون در دسترس نیست با توجه به محتوای بهارستان آیتی ۱۵ غزل افزوده شد که تقدیم می شود به نواده ی فرهیخته ایشان جناب استاد ابراهیم اشراقی شاعر فرهیخته بیرجندی.

📚 گزیده ای از دیوان شیخ‌ عبدالحسین فنودی شاعر ، مورخ و عالم بیرجندی به تعداد ۲۸ غزل به گنجور راه یافت.

📚 شیخ محمد حسین آیتی شاعر ، مجتهد و مورخ بیرجندی که در شعر ضیا و آیتی تخلص می کرده است نیز به تعداد ۱۲ غزل در گنجور ثبت شد.

📚 و البته جای خالی خاوران نامه ابن حسام خوسفی در گنجور حس می‌شد که تحمیدیه خاوران نامه هم همزمان با هفته فرهنگی خوسف به گنجور افزوده شد.

📚 تحمیدیه خاوران نامه ابن حسام خوسفی:

https://ganjoor.net/ebnehesam/khavaran

📚 گزیده اشعار شیخ عبدالکریم اشراق بیرجندی متخلص به اشراق:

https://ganjoor.net/eshraghb

📚گزیده ای از غزلیات شیخ عبدالحسین فنودی متخلص به شیخ:
https://ganjoor.net/fanoodi

📚 گزیده غزلیات شیخ محمد حسین آیتی متخلص به ضیا :
https://ganjoor.net/ayatib

آیة‌الله محمد حسین آیتی (ره)

پیشاهنگان چکامه‌سرایی پارسی در گنجور

همراه گرامی آقای مجید امام‌وردی چندی است مشغول جمع‌آوری آثار شاعران قرنهای آغازین شعر فارسی و قالب‌بندی آنها با گنجور رومیزی است. منبع آقای امام‌وردی برای این کار کتابهای اشعار پراکندهٔ شعرای فارسی زبان به کوشش ژیلبر لازار و همچنین شرح احوال و اشعار شاعران بی‌دیوان در قرن‌های ۳/۴/۵ هجری به تصحیح محمود مدبری بوده است.

این آثار بیشتر شامل ابیات کم‌شمار نقل شده در تذکره‌ها، فرهنگهای لغت و جنگ‌هاست و این شاعران (به جز شهید بلخی که تعداد ابیات نقل شده از او بیش از صد بیت است) در حال حاضر فاقد تصویر چهرهٔ یکتا هستند.

شاعران قرون سوم و چهارم

متن عموم این اشعار نیز با صفحات متناظر آنها در کتابهای مرجع همگام شده است.

اشعار این شاعران نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

بهمن‌نامهٔ ایرانشان

پیش از این از ایرانشان -حماسه‌سرای اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم- کتاب کوش‌نامه را در گنجور در دسترس گذاشته بودیم. اینک به همت آقای سید محمد امین حسینی (با همیاری آقای محمد امین عبادی حیدر که ۱۲۰۰ بیت از کتاب را تایپ کرده‌اند) کتاب بهمن‌نامهٔ او در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

بهمن‌نامه شرح حماسه‌های بهمن پسر اسفندیار است که همچون کوش‌نامه بر وزن شاهنامه سروده شده و شامل ۱۰٬۶۷۹ بیت شعر است.

بهمن‌نامه

علاوه بر آن تصویر صفحات متناظر کتاب چاپی بهمن‌نامه به ویراستهٔ رحیم عفیفی چاپ انتشارات علمی فرهنگی سال ۱۳۷۰ زیر اشعار این بهمن‌نامه در دسترس قرار گرفته است.

این مجموعه نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

تفسیر صفی

به همت سرکار خانم مقصودی که پیش از این زبدة‌الاسرار صفی‌علیشاه را به گنجور افزوده بودند کار بزرگ دیگری انجام شده و ایشان تفسیر منظوم قرآن کریم صفی‌علیشاه را به گنجور اضافه کرده‌اند.

تفسیر صفی

این تفسیر که مشتمل بر بیش از سی و دوهزار بیت شعر بر وزن مثنوی مولاناست در طول دو سال (۱۳۰۶ الی ۱۳۰۸ قمری) سروده شده است و نام آن به انتخاب شاعر تفسیر صفی است.

این دومین تفسیر کامل قرآن کریم بعد از کشف‌الاسرار میبدی است که در گنجور در دسترس قرار می‌گیرد.

منبع متن این تفسیر در گنجور کتاب تفسیر قرآن صفی علی شاه (معروف به تفسیر صفی) چاپ انتشارات منوچهری تهران در سال ۱۳۷۸ است.

این مجموعه نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

رباعیات خیام به گزینش و پژوهش استاد میرافضلی

علاقمندان ادبیات عموماً با سید علی میرافضلی و کانال تلگرام چهارخطی ایشان آشنا هستند و می‌دانند که یکی از اصلی‌ترین علاقمندیهای این استاد بزرگ ادبیات معاصر مطالعهٔ موضوع سابقهٔ رباعی‌سرایی در شعر فارسی است. به همین جهت زمانی که پژوهش ایشان دربارهٔ رباعیات خیام در قالب کتاب رباعیات خیام و خیامانه‌های پارسی منتشر شد بسیار مورد استقبال قرار گرفت.

رباعیات خیام و خیامانه‌های پارسی سید علی میرافضلی نشر سخن

چندی پیش دوست گرامی آقای حامد اشراقی پیشنهاد کردند که با پیگیری و کسب اجازه از محضر استاد رباعیات اصیل و محتمل خیام را از نظر آقای میرافضلی از روی این کتاب استخراج کنند و آن را در گنجور در دسترس قرار دهند و هم‌اکنون حاصل زحمت آقای اشراقی در گنجور در دسترس است.

رباعیات خیام به پژوهش سیدعلی میرافضلی در گنجور

در گنجور پیش از این علاوه بر رباعیات خیام به کوشش شادروانان محمدعلی فروغی و قاسم غنی، کتاب ترانه‌های خیام به کوشش صادق هدایت با زحمت همراه گرامی گنجور آقای محمودرضا رجایی نیز در دسترس قرار گرفته بود و این سومین نسخه‌ایست که از حاصل کار پژوهشگران روی رباعیات خیام در دسترس قرار می‌گیرد.

همچنان که اشاره شد آنچه در گنجور در دسترس قرار گرفته تنها انتخابهای استاد از اشعار به زعم ایشان اصیل و همینطور محتمل منتسب به خیام است و اشعار دیگر از جمله خیامانه‌های منتخب ایشان که محققاً از آن دیگر سخنوران است ولی رنگ و بوی خیامی دارند و همینطور متن پژوهش ایشان در دسترس نیست و دوستان برای مطالعهٔ آن بخش از کار استاد می‌بایست به کتاب مراجعه کنند.

زبدة الاسرار صفی‌علیشاه

به همت سرکار خانم مقصودی مثنوی زبدة‌الاسرار صفی‌علیشاه (به همراه دو مثنوی کوتاه ضمیمهٔ آن) مشتمل بر بیش از ۴۶۰۰ بیت در گنجور در دسترس قرار گرفته است. مشخصات این منظومه را به نقل از فراهم‌آورندهٔ آن خانم مقصودی بخوانیم:

توضیح مختصری در مورد کتاب :

زبدة الاسرار اثر منظوم میرزا حسن اصفهانی مشهور به صفی‌علیشاه ، مثنوی مفصلی است به وزن مثنوی مولوی که در اسرار شهادت و تطبیق آن با سلوک الی الله سروده شده است . اشعار این کتاب غالبا شورانگیز و پر حال و گیراست و شاعر در آن تنها به شرح خشک رموز و اسرار اکتفا نکرده بلکه با تمثیلات و حکایات شیوا و بلیغ ، بیان خویش را در شرح رازهای عرفان و شهادت شهیدان راه حق و حقیقت آراسته است .

منابع :

۱- کتاب زبدة الاسرار ، انتشارات صفی علیشاه ، چاپ چهارم ، ۱۳۷۲

۲- نسخه پی دی اف زبدة الاسرار تنظیم شده توسط آقای حمید خلیقی

۳- تصحیح و مطابقت با کتاب خطی زبدة الاسرار ، سید علی موسوی اصفهانی،۱۳۲۳ هجری قمری ، کتابخانه مجلس شورای ملی

اضافه بر این تصاویر چاپ نسخهٔ چاپی زبدة‌الاسرار منتشر شده توسط انتشارات صفیعلیشاه (اسفند ۱۳۴۱) ذیل هر بخش آن در دسترس قرار گرفته است.

زبدة الاسرار

این مجموعه نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و همینطور کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

دَه نامهٔ ابن عماد خراسانی

به همت آقای سیدمحمدرضا شهیم منظومهٔ روضة‌المحبین یا ده‌نامهٔ ابن عماد خراسانی شاعر قرن هشتم هجری در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

توضیحاتی پیرامون کتاب به نقل از آقای شهیم:

این کتاب موسوم به «روضة المحبین» یا «ده نامه» است. این کتاب مانند «‌ده نامه»‌های دیگری که از عهد مغول به بعد رایج شد، منظومه‌ای است عاشقانه در بیان حالات عشق و نامه‌هایی که میان عاشق و معشوق مبادله شده است.
با توجه به آنچه شاعر در خاتمۀ کتاب سروده، زمان پایان کتاب «ربیع الاول ۷۹۴ق» معادل «بهمن ۷۷۰ش» می‌باشد و مشتمل بر ۷۶۰ بیت است؛ اما با توجه به اختلاف نسخه‌ها در تعداد ابیات و جمع‌آوری همۀ ابیات در این اثر، تعداد ابیات به ۷۶۸ بیت رسیده است.
این کتاب مانند سایر ده نامه‌ها به شکل «مثنوی-غزل» سروده شده و از زمان تألیف در میان اهل ادب از اشتهار ویژه‌ای برخوردار بوده است، چنانکه دولتشاه، از شهرت این کتاب در زمان خود سخن می‌گوید و کثرت نسخه‌های خطی آن در کتابخانه‌های جهان این گفته را تأیید می‌کند.

ده نامهٔ ابن عماد، نامهٔ پنجم

علاوه بر این صفحات متناظر نسخهٔ چاپی این کتاب به تصحیح سعید نفیسی نیز پایین صفحات قابل مشاهده است. در این کتاب ابن عماد به لحاظ سابقهٔ طولانی سکونت در شیراز به جای خراسانی، شیرازی خوانده شده است. متن این چاپ در مقایسه با کار نهایی آقای شهیم چند بیت کوتاه‌تر است.

ده‌نامهٔ ابن عماد نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و همینطور کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

اشعار مازندرانی امیر پازواری

مدتی پیش آقای سعید غلامی نتاج امیری، مؤسس و مدیرعامل سازمان مردم‌نهاد بنیاد امیر پازواری با گنجور تماس گرفتند و عنوان کردند:

چند سالی است که نسخهٔ تصحیح شدهٔ دیوان اشعار امیر پازواری -شاعری که به زبان تبری/طبری شعر می سرود و نزد اهالی طبرستان و مازندران جایگاهی همچون دیوان حافظ برای فارسی زبانان را دارد و قالب موسیقایی امیری‌خوانی [برگرفته از نام او] در تمام نواحی تبری زبان کماکان در میان مردمان جاریست- که توسط زنده‌یاد استاد محسن مجیدزاده (م. م. روجا) به فارسی به نظم درآمده است را در قالب سایت اختصاصی ایشان به آدرس https://mmroja.ir منتشر نموده‌ام. دیوان اشعار بصورت بخش بندی شده بصورت اچ.تی.ام.ال در دسترس است. لطفاً اینجا را ملاحظه نمایید:
دیوان امیر پازواری


مطابق اجازه‌نامهٔ پیوست به قلم زنده‌یاد استاد محسن مجیدزاده، بنیاد امیر پازواری (کانون توسعهٔ پایدار امیرکلا) که حقیر موسس و مدیرعامل آن هستم، مسئولیت بازنشر آثار ایشان در فضای مجازی را برعهده دارد.

اجازه‌نامهٔ انتشار آثار محسن مجیدزاده

موجب مزید امتنان خواهد بود شاعر پیشنهادی و اشعارش را در این سایت معرفی شده بررسی نمایید تا چنانچه با شاخص ها و معیارهای شما منطبق بود و مقبول نظر افتاد، مقدمات لازم برای وارد نمودن آن اشعار به گنجور رومیزی فراهم شود و بخت تبری‌زبانان را بیازماییم شاید این شاعر و عارف نیز در شمار سایر شعرای شهیر کشور عزیزمان ایران، در گنجور جایی یافت.
مهرتان افزون و غم از دلتان بیرون باد.

با استفاده از نتیجهٔ زحمات دوستان بنیاد امیر پازواری، اکنون آثار این شاعر بزرگ طبری‌سرا در گنجور در دسترس است. علاوه بر متن مازندرانی، برگردان فارسی اشعار که به همت شادروان استاد مجیدزاده بعضاً به شعر فارسی تهیه شده در بخش خلاصه/معنی اضافه شده است.

اشعار امیر پازواری

آقای نتاج امیری پس از بررسی اولیهٔ متن در دسترس قرار گرفته در گنجور توضیحات تکمیلی دیگری را نیز ارسال کردند:

به پیوست متن کامل کتاب مرتبط با شناخت امیر پازواری به قلم استاد زنده یاد محسن مجیدزاده (م م روجا) را نیز تقدیم می کنم که چنانچه صلاح دانستید در گنجور در بخش معرفی شاعر به اشتراک گذاشته شود.

همچنین دو نمونه از صوت و تصویر استاد مجیدزاده در حال خوانش اشعاری از دیوان امیر پازواری نیز تقدیم می گردد:
نمونهٔ نخست
نمونهٔ دوم

دیوان امیر پازواری نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و همینطور کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

دریافت اشعار امیر پازواری