بایگانی دسته: مجموعه‌های جدید

واقف بتالوی (لاهوری) به همت آقای احمد علیپور

حدود دو سال پیش آقای احمد علیپور فایل تایپ شدهٔ دیوان واقف لاهوری را برای گنجور ارسال کردند:

ایمیل آقای علیپور

در آن زمان خدمتشان عنوان شد که انتشار از روی فایل ورد در گنجور سخت و زمانبر است و انتشار آثار وقتی در زمان معقول امکانپذیر است که اثر در قالب گنجور رومیزی ارائه شود (در این مورد این نوشته را بخوانید). همچنان که دوستان می‌دانند در گنجور باید نوع یک مصرع (اول، دوم، بند و …) مشخص باشد و ساختار شعر به درستی مشخص شده باشد. مشکل متون تایپ شدهٔ عادی این است که این ساختارها را ندارند.

همان زمان متن را برای یکی از دوستان که در تلاش بود تا آثار شعرای پارسی‌گوی شبه‌قاره را در گنجور منتشر کند فرستادم و با توجه به این ایشان و دوستانشان درگیر آثار دیگری بودند کاری پیش نرفت.

چند روز قبل دوباره به آن سر زدم و با صرف دو روز وقت آن را به قالب متنی قابل ورود به گنجور رومیزی بردم و دسته‌بندی و در گنجور منتشر کردم (دیوان واقف در گنجور).

اینک این شما و این واقف لاهوری: شاعری پارسی‌گوی زادهٔ پنجاب هندی امروزی (باتالا یا بتاله یا بطاله) و درگذشتهٔ پنجاب پاکستان امروزی (بهاولپور) که پیشتر گویا گزیده‌هایی از آثارش در ایران نیز منتشر شده.

متنی که آقای علیپور عزیز فراهم کرده‌اند مطابق این چاپ در پاکستان است و بخش الف غزلیات و سربخش‌های دیگر کتاب نیز با گنجور همگام شده است.

در دیوان واقف علاوه بر حدود ۱۰۰۰ غزل کامل و ۲۰۰ رباعی و مجموعه‌ای از غزلیات ناتمام و قطعات و اشعار پراکنده یک ترجیع بند به تقلید از ترجیع بند شیخ اجل نیز وجود دارد که خواندنش خالی از لطف نیست.

ترجیع بند واقف لاهوری

این مجموعه نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

دیوان تخیلات نعیم فراشری شاعر ملی آلبانی به همت الف. رسته

از زبان آقای الف. رسته بخوانید:

نام کامل او محمد نعیم فراشری است. درسرزمین آلبانی در سال ۱۲۶۲ ق( ۱۸۴۶ م)، در یک خانوادهٔ سرشناس و مسلمان فرهنگ پرور نامدار، زاده شد. نام پدرش خالد بیک بود و مادرش امین دختری از خانوادهٔ ریشه‌دار و قدیمی اصیل آلبانیائی و از نوادگان الیاس بیک بود. الیاس بیک در آلبانی زاده شد و در لشگریهای مراد دوم در قرن پانزدهم میلادی در سرزمین آلبانی به خدمت سلطان مراد دوم برده شد و دین اسلام را پذیرفت و به خدمت سپاه سلطان درآمد و با شجاعتی که داشت از نردبان ترقی بالا رفت و یک فرمانده نظامی مهمی در سپاه عثمانی شد. او در سال ۱۴۵۳ در خدمت سلطان محمد فاتح در فتح قسطنطنیه شرکت داشت و درجهٔ میرآخوری را به دست آورد. الیاس بیک با دختر سلطان محمد فاتح ازدواج کرد. سامی فراشری برادر نعیم فراشری این داستان را با جزئیات در فرهنگ ترکی که خود نوشته است، بیان کرده است.

در این خانواده سه برادر پرورش یافتند که هر سه در فرهنگ و استقلال و آیندهٔ آلبانی نقش پایداری گذاشتند. برادران فراشری به ترتیب سن عبارتند از عبدل (1839-1892)، نعیم (1846-1900) و سامی (1850-1904) بودند.

نعیم فراشری

نخستین محیط درسی نعیم تکیهٔ بکتاشی ده فراشر بود. نخستین معلم او محمد افندی بود که درس‌های فارسی، ترکی و عربی را از او یاد گرفت. در سن نوزده سالگی با برادر کوچکترش سامی فراشری در شهر دیگری به مدرسهٔ یونانی رفت و در آنجا درس‌های یونانی و فرانسوی را یاد گرفت. یعنی او هم آموزش شرقی داشت و هم آموزش غربی. هر دو فرهنگ را تجربه کرد ولی گرایش او به فرهنگ شرقی به ویژه به فرهنگ فارسی یود.

نعیم در سال ۱۸۷۱ در استانبول ساکن شد که برادرش سامی فراشری در آنجا بود. در آنجا از یک معلم خصوصی به نام یعقوب افندی درس‌های فارسی می‌گرفت، سعدی و حافظ و فردوسی را می‌خواند. از دوستانش نقل شده است که در روزهای جمعه و شنبه پیش معلم همهٔ گلستان و بوستان سعدی و حافظ را می‌خواند.

نعیم در سال ۱۸۷۱ کتاب دستور زبان فارسی به روش نوین را به چاپ سپرد. جالب است که بدانیم میرزا حبیت اصفهانی یک سال پس از نعیم فراشری نخستین دستور زبان نوین فارسی را در همان شهر در سال ۱۸۷۲ چاپ کرده است.

گفته شده است که کتاب دستور زبان فارسی او ۱۶۸ صفحه دارد که دو بخش دارد. بخش نخست آن ۶۵ صفحه است که دستور زبان است. بخش دوم ۸۳ صفحه است که واژه نامه و تمرین‌های آن است.

دومین کتاب فارسی او دیوان تخلیلات نام دارد که شامل اشعار فارسی اوست که در طول ده سال سروده شده است، آن کتاب را در سال ۱۳۰۱ هق / ۱۸۸۵ میلادی در استانبول چاپ کرده است. بیشتر اشعار او تاریخ دارند. که نشان میدهد از ۱۲۸۹ تا ۱۲۹۹ هق / ۱۸۷۲-۷۳ تا ۱۸۸۱-۸۲ سروده شده‌اند. گفته شده است که دفتر گزیده‌ای از شعرهای فارسی هم داشته است که چاپ نشده و از بین رفته است.

نعیم چندین کتاب و سروده‌ به زبان آلبانیایی دارد، کتاب اسکندر بیک او چکامه‌ای حماسی است که شرح مبارزات استقلال طلبانهٔ اسکندر بیک است. کتاب کربلای او شرح واقعهٔ کربلا به زبان آلبانیایی است که بسیار معروف است.

پیش از نعیم چندین شاعر اثرگذار دیگر در همان روستای فراشر نام آور شده بودند. یکی از آن‌ها شاهین فراشری بود که حماسهٔ مختارنامه را در دوازده هزار بیت در سال ۱۸۶۸ به پایان رسانده بود، یعنی در سالی که نعیم جوان بیست و دو ساله بود.

شاهین برادر بزرگتری داشت به نام دالیب بیک که او هم سروده‌ای حماسی در پنجاه شش هزار بیت دارد به نام حدیقت السعداء [«بهشت شهیدان» (Kopshti i te mirevet )] که در ۲۱ رجب ۱۲۵۸ هق / ۶ ژوئن ۱۸۴۲ به پایان رسانده بود.

همهٔ اینان بنیان گذاران ادبیات و شعر به زبان آلبانی بودند که همگی در تکیه‌های درویشان شیعی بکتاشی تربیت یافته و فارسی یاد گرفته و از شعر و ادبیات عرفانی ایرانی بهره برده بودند و پایه‌گذاران استقلال فرهنگی آلبانی شدند. جالب است که بدانیم که در آلبانی از روی الفبای فارسی یک الفبای خاص زبان آلبانیائی طرح کردند که بسیار آموزنده است.

الفبای عربی آلبانی

تکیهٔ بکتاشی را در روستای فراشر درویشی به نام طاهربابا نصیبی بنیان گذاشته بود و خودش تا سال ۱۸۳۵ که زنده بود متولی تکیه بود. طاهر بابا در فراشر زاده شده بود ولی در ایران تحصیل کرده، سرزمین های عراق و عثمانی و عرب را سیاحت کرده و در نهایت در فراشر ساکن شده بود. او هم شاعر بوده است ولی شعرهای او از دست رفته است.

طاهر بابا یکی از مشاوران علی پاشا ( ۱۷۴۰ تا ۱۸۲۲)بود. علی پاش حاکم سرزمین آلبانی در امپراتوری عثمانی شده بود، او هم در یک خانوادهٔ بکتاشی زاده شده و پرورش یافته بود، و در سال ۱۷۸۸ حکمران آلبانی و بخشی از یونان به دست آورده بود.

نعیم فراشری در استانبول به بیماری سل دچار شد، هر چند بیماریش مدوا شد ولی اثر بیماری در او باقی ماند و در سن شکوفائی شاعری‌اش درگذشت.

تا آنجا که جستجو کردیم، دیوان تخیلات فراشری را در ایران برای نخستین بار دکتر عبدالکریم گلشنی استاد دانشگاه شیراز در سال ۱۳۵۴ در بخش دوم کتاب « فرهنگ ایران در قلمرو ترکان» منتشر کرد.

بار دوم آقای وحید فرمند آن را در نشریهٔ شعر سال ۴ شماره ۱ در سال ۱۳۷۶ منتشر کرد.

بار سوم آن را خانم زهرا کدخدامزرجی در سال ۱۳۹۸ منتشر کرده‌اند.

متن حاضر از سایت گنجینهٔ فارسی برداشتیم و سپس آن را از روی چاپ دکتر گلشنی تصحیح کرده‌ایم، تفاوت‌های اساسی با متن سایت گنیجیهٔ فارسی دارد. دکتر گلشنی حرفه‌ای، ادیبانه، استادانه کار کرده است. دکتر گلشنی داستان به دست آوردن اشعار نعیم فراشری را در صص ۱۴-۱۵ کتاب خود شرح داده است که از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۸ در دانشگاه هامبورگ زبان و ادبیات فارسی تدریس می‌کرده است، و درهمان سالها با دکتر حسن قلشی که از دانشگاه بلگراد برای فرصت مطالعاتی به دانشگاه هامبورگ آمده بوده آشنا می‌شود و او برگهائی از اشعار نعیم فراشری را به او می‌دهد.

ولی آقای وحید فرمند توضیح نداده است که منبع او از کجا بوده است و چگونه آن را به دست آورده است، همین قدر از امضای ایشان می‌توان فهمید که در تابستان ۱۳۷۶ در تیرانا پایتخت آلبانی بوده است.

به چاپ خانم زهرا کدخدامزرجی در دسترسی نداشتیم، خیلی مشتاق هستیم که آن را به دست بیاوریم و از روی چاپ ایشان متن حاضر را بهتر بکنیم.

از سایت گنجینه فارسی سپاسگزاریم.

در زمستان ۱۳۹۶ یک همایش برای« بررسی اندیشه های نعیم فراشری» در ایران برگزار شد ولی ما از چند و چون آن اطلاعی نداریم. یک تمبر یادبود از نعیم فراشری در سال ۱۹۹۷ در ایران چاپ شده است.

تمبر نعیم فراشری

با سپاس از آقای رسته دیوان تخیلات نعیم فراشری با دو منبع کاغذی موجود در نسکبان همگام شده است.

منابع کاغذی
نعیم فراشری غربی‌ترین شاعر حال حاضر روی نقشهٔ گنجور

این مجموعه نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

بیست غزل از کربلایی یوسف خوسفی (ناظرعلیشاه) از شاعران اواخر قاجار

به همت آقای مصطفی علیزاده ۲۰ غزل از کربلایی یوسف خوسفی شاعر ناشناخته و خوب شهر خوسف «که به حق جایگاه دومین سخن سرای خوسف پس از ابن حسام از اوست» در گنجور در دسترس قرار گرفته است. از زبان آقای علیزاده بخوانید:

او از شاعران ناشناختهٔ عصر قاجار است که تأثیری عمیق از سعدی و حافظ پذیرفته است. این تأثیرپذیری به‌ویژه در مورد سعدی، در اشعار و مقدمهٔ خودنوشتِ یوسف (که تنها نثر موجود به قلم اوست) به‌وضوح دیده می‌شود و نشان از تأثیر فراوان گلستان بر نثرش دارد. بی‌گمان، پس از قلهٔ بی‌بدیل شعر و ادب خوسف، یعنی ابن‌حسام، جایگاه دومین سخن‌سرای نامی این شهر شایستهٔ اوست.

کربلایی یوسف شاعری غزل‌سراست و در میان آثارش، افزون بر ۳۹۰ غزل، تعدادی مثنوی، ترجیع‌بند و رباعی نیز دیده می‌شود که اندیشه‌های عرفانی و صوفیانه در آنها به‌وضوح مشهود است. وی در پایان مقدمهٔ دیوان خود چنین آورده است:

«این چند کلمه را از راه نصیحت و موعظه ننوشتم و به‌یادگار گذاشتم تا هر کس بخواند، در حلقهٔ عارفان و عاشقان حقیقی داخل شود و دستورالعمل خود قرار دهد و به‌وسیلهٔ این نکات و نظر همت درویشان، خود را به سرمنزل نجات برساند و شهد عشق و محبت را به کام بچکاند. مدتی به نظم و نثر پرداختم و جمع‌آوری نمودم و این کتاب را مسمّی به «کنزالاسرار» نمودم.»

کاتب دیوان کربلایی یوسف، حاج علی فرزند حاج ملا احمد خوسف‌رودی است. یک نسخه از این دیوان نزد خاندان محترم گلشن (از نوادگان مرحوم کربلایی یوسف) نگهداری می‌شود و نسخهٔ دیگری نیز در کتابخانهٔ مرحوم سالک موجود بوده که مصحح از آن بهره برده است. دیوان کربلایی یوسف خوسفی با عنوان «کنزالاسرار: دیوان غزلیات، مثنوی و رباعی سرودهٔ کربلایی یوسف خوسفی در قرن سیزدهم» به‌همت شادروان غلامحسین سالک در سال ۱۳۹۸ توسط انتشارات نیم‌دایره به طبع رسیده است.
متأسفانه این اثر حتی پس از انتشار نیز در میان جامعهٔ شعر و ادب خراسان جنوبی چندان که باید شناخته نشده است و مغفول مانده است. امید است معرفی این شاعر ارزنده و کمترشناخته‌شدهٔ سرزمین کهن قهستان در گنجور، راه را برای شناخته‌شدن هرچه بیشتر او بگشاید.

یوسف خوسفی

این مجموعه نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

در دسترس قرار گرفتن آثار علامه شیخ عبدالرحیم حائری (صاحب‌الفصول) و آثار منظوم او در گنجور به همت آقای مهدی غفارزاده

از زبان آقای مهدی غفارزاده بخوانید:

این کتابِ مشرق الانوار که در دست دارید، اثری گرانقدر از علاّمه حاج شیخ عبدالرحیم حائری، (معروف به صاحب الفصول) است. این اثر از عارف بزرگوار و بلند مرتبه ای است که میتواند همچون چراغی پرنور، در شبهای تاریک، مسیر پرخطر معرفت اندیشی را بر عاشقان راه الی الله و عارفان معنویّت جو، روشن نمایند. اشعار سروده از عارفی است بزرگ و بی نظیر، راه پیموده و مجّرب است که در فراز قله های معرفت، چون سروی بلند قامت و در بُلندای ملکوت اعلا، چون عقابی بلند پرواز ایستاده بود، و هر آنچه که را دیگران از شوق وصل میگویند و آرزو میکنند را به عین دیده و به واقع تجربه کرده بود. برای آشنایی بیشتر با شخصیت و آثار مرحوم علامه توصیه میکنم به زندگی نامه ایشان در سایت گنجور مراجعه فرمایید.

کتاب «کلیات منظوم»، مشتمل بر دو اثر با ارزش از مرحوم علامه حائری میباشد. در بخش اول، کتاب «مشرق الانوار» که به سبک مثنوی و ملهم از کتاب مثنوی معنوی اثر گرانقدر مولانا جلال الدین رومی سروده شده و حاوی داستانها، مطالب عرفانی و اخلاقی پندآموزی است که در سالهای جوانی ایشان به رشته تحریر در آمده است. بخش دوم کتاب به نام مجمع الاسرار حاوی اشعاری عرفانی به سبکهای مثنوی، قصیده، غزل و رباعی میباشد، که عمدتاً در دوران میانسالی آن مرحوم سروده شده اند.
مشرق الانوار اسرار است این – مجمع الاسرار اخبار است این

این کتاب، اول بار به نام «کلیات منظومِ صاحب الفصول حائری» به صورت خطاطی شده و در قطع کوچک در سال 1332 شمسی، به همت جمعی از شاگردان و دوستان آن مرحوم و پس از وفات ایشان، توسط چاپخانه تابش تهران، چاپ و انتشار یافت.

از آنجایی که اشعار آن حاوی معانی والایی میباشد و به سبک ادبیات قدیم نوشته شده است، نیاز به شرح و بسط بیشتری در مورد برخی از ابیات احساس میشد، که این کار به همت پدر بزرگوار بنده، مرحوم جناب سعید غفارزاده انجام شد و در کتابی به نام،«شرحی بر کلیات منظوم مشرق الانوار و مخزن الاسرار» در سالهای اخیر به چاپ رسید و در تیراژ محدودی در اختیار علاقمندان قرار گرفت.

جهت بارگذاری در سایت وزین گنجور که امروزه از افتخارات فرهنگ، عرفان و ادب فارسی است، لازم بود تا متن کتاب با استانداردهای تعیین شده توسط آن سایت، مجدداً تنظیم و بازنویسی شود. لازم بود تا متن با سبک ادبیات امروزی هماهنگ و در متون یا لغات عربی که ممکن است برای برخی خوانندگان مشکل باشد، اِعراب گذاری گردد تا خواندن اشعار را روانتر و ساده تر نماید.

خداوند را بسیار شاکرم تا موجباتی فراهم کرد و این حقیر را نسبت به آماده سازی و تنظیم کتاب منظوم مشرق الانوار که مشاهده میفرمایید، ترغیب و یاری نمود. بازنویسی و تنظیم این متن، پس از ماهها تلاش به سرانجام رسید و هم اکنون در سایت گنجور بارگذاری شده و در دسترس همگان قرار گرفته است. امیدوارم مورد استفاده علاقمندان و مشتاقان راه حقیقت و معرفت قرار گیرد.

تنظیم کننده: مهدی غفارزاده
فروردین ۱۴۰۵
آدرس ایمیل: mghbcn1965@gmail.com

علامه شیخ عبدالرحیم حائری، معروف به صاحب‌الفصول (۱۲۹۴ قمری/۱۲۵۶ شمسی – ۱۳۶۷ قمری/۲۹ مرداد ۱۳۲۷ شمسی)، عارف، فقیه، ادیب و شاعر برجسته‌ای است که اشعار عمیق عرفانی و حکمی او اکنون در گنجور در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است.

او فرزند عبدالحسین بن محمدحسین و از نوادگان شیخ محمدحسین حائری اصفهانی (متوفای حدود ۱۲۶۱ قمری)، مؤلف کتاب مهم «الفصول الغرویه فی الاصول الفقهیه» است. این کتاب باعث شد خاندان او به «صاحب‌الفصول» شهرت یابد و لقب در نسل‌های بعد نیز باقی ماند. علامه در ربیع‌الاول ۱۲۹۴ قمری در کربلا به دنیا آمد. تحصیلات دینی را از کودکی در همان شهر آغاز کرد و از همان سنین جوانی به سرودن شعر روی آورد و تخلص «حائری» را برگزید. استادان او در کربلا شامل ملا اسماعیل بروجردی، زین‌العابدین مازندرانی و میرزا محمدهاشم خوانساری بودند. سپس ده سال در اصفهان و ده سال در نجف به تحصیل و تهذیب پرداخت. با آشفتگی اوضاع عراق در جنگ جهانی اول (حدود ۱۳۳۰ قمری) به تهران مهاجرت کرد و تا پایان عمر در این شهر به فعالیت علمی، تربیتی و عرفانی مشغول بود. مقبره او در ملک شخصی‌اش، کنار مسجدی به نام خودش، در خیابان کارون جنوبی تقاطع خیابان هاشمی تهران قرار دارد و زیارتگاه شاگردان و علاقه‌مندان است.

علامه حائری در ادبیات، فقه، حکمت، کلام، عرفان و معارف الهی دستی توانا داشت. بسیاری از معارف را از راه حس و شهود دریافته بود و به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌سرود. اشعارش نه برای مسجع و مقفی بودن کلمات، بلکه برای ریختن معانی دقیق در الفاظ رقیق بود. او خود در بیتی خلاصه حالش را چنین بیان کرده است:

در جهان دل ز نعمت‌های جان چیزی نبود
کز زلال آن نصیبم، جام لبریزی نبود

از نسیم شوق جانان غنچه جانم شکفت
هیچ از آن خوشتر، نسیم عشق‌انگیزی نبود

در جهان خوش آمدم، خوش زیستم، خوش می‌روم
شکرلله در وجودم جز خوشی چیزی نبود

کارهای حائری اسرار بود و کس نیافت
زانکه یک صاحبدلی و اهل تمیزی نبود

از دیدگاه تربیتی او، دین‌داری تقلیدی رایج سطحی و مایه اختلاف است و دین فلسفی نیز به دلیل اختلاف دائمی فلاسفه راهگشا نیست. او به دین‌داری حسی و شهودی باور داشت: تجربه شخصی و شهود راه شناخت انسان، قوانین جهان و دریافت آگاهی‌های عالم معنا را می‌گشاید. معتقد بود علم تنها همراه با عمل ثمر می‌دهد و معلم باید خود پیش از تعلیم دیگران به درجه معرفت رسیده باشد. از این رو به تقلید رایج در میان برخی علما اعتقادی نداشت و توصیه می‌کرد هر کس تکالیف شرعی خود را مستقیماً از منابع اصیل (مانند فهرست وسائل الشیعه) تحقیق کند. او تأمین زندگی از وجوهات شرعیه را جایز نمی‌دانست و خود هرگز چنین نکرد؛ همین استقلال فکری باعث طرد نسبی او از برخی حوزه‌ها شد.

او به تشکیل اجتماعات غیردولتی (آنچه امروز NGO خوانده می‌شود) اعتقاد داشت و جامعه «اخوان اسلامی» را با اساسنامه‌ای دقیق تأسیس کرد که بر راستی، تقوا، اخوت دینی، نصیحت‌پذیری و عدم تجسس تأکید داشت. جلسات هفتگی در گروه‌های کوچک برگزار می‌شد و اداره آن دوره‌ای بود. همچنین به ایجاد کسب‌وکارهای نوین، شرکت‌ها، بانک‌ها، استخراج معادن و صنایع توصیه می‌کرد — توصیه‌ای دوراندیشانه در اوایل قرن چهاردهم شمسی.

نمونه‌ای از آینده‌نگری او نگاهش به رادیو است. در زمانی که بسیاری از روحانیون آن را حرام می‌شمردند، او رادیو را «نوشداروی زندگانی جاودانی» و حامل الفت و آشنایی میان بشر می‌دانست و مقاله بلندی درباره آن نوشت. امروز می‌توان این نگاه را به کل تکنولوژی ارتباطات و رسانه‌های جمعی تعمیم داد.

نقش تاریخی در بقیع

یکی از برجسته‌ترین اقدامات او مربوط به سال ۱۳۴۵ قمری (حدود یک سال پس از تخریب بارگاه‌ها و قبور بقیع توسط وهابیون در ۱۳۴۴ قمری) است. بسیاری از مسلمانان از بیم تکفیر به حج نرفتند. علامه با حدود هزار نفر زائر از طریق سوریه رهسپار حجاز شد. در دمشق با سفیر سعودی ملاقات کرد و تضمین امنیت گرفت. پس از مناسک حج، در دو جلسه مذاکره با ملک عبدالعزیز سعودی ضمن اعتراض به تخریب قبور، خواستار ترمیم و مشخص شدن حدود قبور ائمه شد. پادشاه سعودی طی نامه رسمی (شماره ۱۱۰۲ مورخ ۲۰ ذی‌الحجه ۱۳۴۵) تعهد کرد قبور نظافت و تسویه شرعی شوند، دیواری برای حفاظت بنا گردد و هیچ‌کس از زیارت شرعی منع نشود. علامه در همان سفر اقدامات اولیه ترمیم را انجام داد و دیوار کشید — اقدامی که اگر آن سال صورت نمی‌گرفت، ممکن بود آثار قبور مانند بسیاری از بزرگان بقیع از میان برود. این سند بعدها در روزنامه اطلاعات منتشر شد و مورد استناد قرار گرفت.

آثار منظوم

اشعار او در کتابی با عنوان «کلیات منظوم» (شامل مشرق‌الانوار و مجمع‌الاسرار / مخزن‌الاسرار) گرد آمده است. چاپ نخست در فروردین ۱۳۳۲ به همت جامعه اخوان اسلامی و چاپ دوم در ۱۳۹۷ به همت مرحوم سعید غفارزاده همراه با شرح و تفصیل بیشتر منتشر شد. مشرق‌الانوار منظومه‌ای به سبک مثنوی و حاوی نکات عرفانی عمیق است و مجمع‌الاسرار دیوان قصاید، غزلیات و رباعیات. این دو اثر اکنون به همت آقای مهدی غفارزاده در گنجور بارگذاری شده و در دسترس عموم قرار دارد:

علاوه بر این، تألیفات متعددی در فقه، اصول، تفسیر، رجال، درایه، حکمت، عرفان و حتی رساله‌ای درباره تکلیف نماز و روزه ساکنان مناطق قطبی دارد. کتاب «حی بن یقظان» (به سبک رمان، الهام‌گرفته از ابن‌طفیل) و مجموعه مقالات «دعوت بشر به یگانگی» نیز از آثار اوست که بعدها شرح و تفسیر شده‌اند.

سپاس از همت آقای مهدی غفارزاده

انتشار این آثار در گنجور مدیون زحمت و پیگیری آقای مهدی غفارزاده است که متن‌ها، زندگی‌نامه‌ها و اسناد مرتبط را فراهم آورده و در اختیار قرار داده‌اند و آثار را در قالب گنجور رومیزی آماده کرده‌اند. این کار نه تنها گنجینه‌ای عرفانی و ادبی را زنده کرده، بلکه چهره‌ای کمترشناخته‌شده از عالمان مستقل، پیشرو و صاحب‌ذوق معاصر را به نسل امروز معرفی می‌کند.

زندگینامهٔ کاملتر صاحب به فصول به زحمت آقای مهدی غفارزاده

علامه شیخ عبدالرحیم حائری، فرزند عبدالحسین بن محمد حسین است. جدّ وی محمد حسین حائری اصفهانی، نویسنده کتاب «الفصول الغرویه فی الاصول الفقهیه» در اصول فقه به صاحب فصول شهرت یافت و این لقب در خاندان وی باقی ماند. علامه عبدالرحیم حائری در ربیع الاول سال 1294 هجری قمری (1256 شمسی) در کربلا بدنیا آمد. تحصیلات دینی را در کربلا آغاز کرد و از کودکی به شعر گفتن پرداخت و تخلص«حائری» را برای خود برگزید. ملا اسماعیل بروجردی (1319قمری)، زین العابدین مازندرانی (1306قمری) و میرزا محمد هاشم خوانساری (1318قمری) از اساتید وی در کربلا بودند. از سال 1310قمری به مدت ده سال در اصفهان و پس از آن ده سال در نجف به تحصیل علم و تهذیب پرداخت. با آشفته شدن اوضاع عراق در جنگ جهانی اول در سال 1330 قمری به تهران مهاجرت کرد. پس از آن تا پایان عمر در تهران به فعالیت دینی پرداخت.
علامه حائری در 6 ذی القعده سال 1367 قمری (29 مرداد 1327 شمسی) تهران وفات نمود. مقبره ایشان در ملک شخصی خود در کنار مسجدی به نام خود ایشان، واقع میباشد. این مقبره در تهران، خیابان کارون جنوبی تقاطع خیابان هاشمی، زیارتگاه بسیاری از شاگردان و علاقمندان ایشان است.

مرحوم علامه حائرى، داراى معلومات وسیع در رشته ادبيات، فقه، حكمت، كلام، عرفان و معارف الهى بود. چون خانه دلش به نور علم، حكمت و عرفان روشن شده بود، و بسیاری از معارف هستی و الهی را از طريق حس و شهود دریافته بود، قادر بود تا به دو زبان فارسى وعربى شعر بسراید. از اینروحقایق کم نظیر و پر عمقی را در نوشته ها و اشعار خود برای ما به یادگار گذاشته است.
بارى اين عارف ربّانى از سنین جوانی شروع به سرودن شعر نمود، آنهم نه براى مُسجّع و مُقَفّع بودن كلمات، بلكه براى ريختن معانى دقيق، در الفاظ رقيق. این اشعار در کتابی واحد به نام «کلیات منظوم» مشتمل بر دو کتاب مشرق الانوار و مخزن الاسرار، به همت جامعه اخوان اسلامی در فروردین 1332 به چاپ رسید. چاپ دوم این کتاب در سال 1397 به همت مرحوم سعید غفارزاده همراه با شرح و تفصیل بیشتری به چاپ رسید.
همینطور در مورد سؤالاتى كه از مرحوم شيخ محمود شبسترى در کتاب مشهور گلشن راز شده بود، علامه حائری با همان وزن و قافيه متين و استوار از لحاظ فنّ ادب، پاسخهایی به اختصار بيان كرده است که در خور توجه میباشد. این اشعار در آخر كتاب منظوم مجمع الاسرار (یا کلیات منظوم) به نظر خوانندگان گرامى مى‌رسد.
در سنین جوانی بیش از سی اجازه روایتی و اجتهادی از علمای زمان خود داشت، هر چند معتقد بود که داشتن دانش، به تحقیق است و نه به تصدیق دیگران، و این موضوع را در یک بیت شعر چنین بیان میکند:
فَانما العُلوم بِالتحقیق تَعرف لابسارج التَصدیق
ترجمه: «به درستی که علم با تحقیق (به دست می آید) و با تصدیق (و تایید دیگران) شناخته نمیشود»

ایشان خلاصه ای از شرح حالشان را در شعری این گونه می سُرایند:
در جهان دل زنعمتهاى جان چيزى نبود كز زلال آن نصيبم، جام لبريزى نبود
از نسيم شوق جانان غنچه جانم شكفت هيچ از آن خوشتر، نسيم عشق ‌انگيزى نبود
بوى جانان يافت دل از نِكهت صبح وصال بهتر از آن بوى، بوى مشك‌آميزى نبود
بى‌نيازم كرد و عزت داد حق بى مال و يار هيچ بالاتر از آن اِغناء وتعزيزى نبود
هم ز زَهر زَهرۀ ‌گيتى مراپرهيز داد گرچه اين نفس دَنى را هيچ پرهيزى نبود
در جهان خوش آمدم، خوش زيستم، خوش می‌روم شكرللّه در وجودم جز خوشى چيزى نبود
كارهاى حائرى اسرار بود و كس نيافت زانكه يك صاحبدلىّ واهل تمييزى نبود

علاوه بر تألیفات بسیار، تشکیل کلاسها و جلسات متعدد برای تربیت شاگردان متعدد از اقدامات او بود. روش تعلیم و تربیت او، خاصّ خودش بود. روش دینداری تقلیدی رایج را سطحی و مایه اختلاف و پراکندگی بیشتر میدانست. دین فلسفی را هم راهگشا و مایۀ وحدت نمیدانست و می گفت هرچند فلسفه راه عقل و منطق است، ولی همواره میان فلاسفه اختلاف نظر وجود دارد و نمیتواند ما را به اتحاد نظر و همدلی جمعی برساند. در اصل معتقد به دینداری حسّی بود و تجربه های شخصی و شهودی. این مسیر شناخت حسّی و شهودی و همینطور وقوع تجربه های شخصی در زندگی انسان است که قادر میباشد، راه را برای شناخت انسان و همینطور برای شناخت قوانین جهان و دریافت آگاهی های عالم معنا باز کند. این راه عارفانی است که با مسیر تجربه های حسّی و شهودی، میتوانند به هم دلی و هم نظری و در نهایت به نوعی یگانگی با عالم معنا برسند.

عارفِ حق چون زحق آگاه شد لاجِرَم يَنظر بنوراللّه شد
رسته از آلايش ما و منى است روشنى در روشنى در روشنى است
منظر او جز به نوراللّه نيست بلكه هيچ از ديد خود آگاه نيست
كوزه را بِشكسته در دريا شده فارغ است از لا و در اِلّا شده
گشته وجه و سر به سر نور خداست جزو مستثنى و رَسته از فناست

او معتقد بود که علم، فقط همراه با عَمل میتواند نتیجه بخش باشد، معتقد بود که معلم قبل از تعلیم دیگران، در ابتدا خود باید در عمل به درجه ای از اخلاق، معرفت و شناخت رسیده باشد، زیرا که شخص راه نیافته و راه نرفته، چگونه میتواند راه گشای دیگران باشد؟
از اینرو ایشان به امر تقلید، چنانچه در میان علمای شیعه مرسوم گشته، اعتقاد نداشت و معتقد بود که هر کس میبایست نسبت به وظایف شخصی و شرعی خود آگاه باشد، و تکالیف خود را از منابع اصیل و درست دینی تحقیق نماید. چنانچه برای این منظور به دوستان خود توصیه نمود تا بخش فهرست کتاب وسائل شیعه نوشته شیخ حُرِّ عاملی را به فارسی ترجمه و در اختیار عموم قرار دهند. این کتاب خلاصه ای از احکام فقهی است، و البته نه بصورت رسالۀ عملیّه که میان روحانیون مرسوم میباشد، بلکه به شکلی متفاوت، و مستقیماً مُنتجّ از روایات و احادیث رسیده از ائمه هدی میباشد و بیشتر یک رسالۀ تحقیقی است تا رسالۀ تقلیدی. این کتاب بعدها به همّت مرحوم سعید غفارزاده به فارسی ترجمه و در دو جلد به چاپ رسید.
مرحوم علامه بسیار آزاد و مستقل می اندیشید و در زمان خود نسبت به هر چه که آنرا از اباطیل و اوهام مینامید، با صراحت تمام مخالفت میکرد. معتقد بود که علمای دینی نمی بایست هزینه زندگی خود را از محل وجوهات شرعیّه و دسترنج دیگران تأمین نمایند و آنرا به هیچ وجه مجاز نمی دانست و خود نیز هرگز چنین نکرد. از اینرو مورد طرد و مخالفت بسیاری از مدارس و حوزه های علمیه قرارگرفت و حتی بسیاری از طلّاب جوان وابسته به حوزه های علمیه، به دلیل ملاحظات شخصی و وابستگی به آن مدارس، جسارت حضور در محضر ایشان را نداشتند.
ایشان به تشکیل اجتماعات و ارگانهای غیر دولتی (آنچه که امروزه به نام NGO خوانده میشوند) اعتقاد وافر داشت و دوستان و اطرافیان را به آن تشویق می نمود. از اینرو شخصاً جامعۀ «اخوان اسلامی» را تشکیل داد و خود اساسنامه ای برای آن تنظیم نمود که اصول و فروع آن بسیار قابل دقت است.
در این اساسنامه ایشان میفرماید: «اساس مجامع بر پنج امر محتوی است:
1- اصل و اساس آنها راستی و درستی است، که حقیقت انسانیّت، در اِحراز حقایق اسلام و تَحَرُّز از اباطیل و اوهام است.
2- فروع آنها، تحکیم ایمان، تقوی و تهذیب اخلاق است که محقق انسانیّت و حافظ حقوق و حدود آن است.
3- اجزأ آنها، اُخوّت دینیّه، معاهدۀ شرعیّه، با یکدیگر بر راستی و درستی است، که از طبیعت پاک انسان مَدنی و پاکی زندگی اجتماعی اوست.
4- شرایط آنها، حق نظر داشتن بر یکدیگر، قبول نصیحت کردن است، لزوماً که حفظ پاکی افراد و جامعه بسته به آنهاست.
5- عَدمُ المانع آنها، مخالف نبودن ظاهر مسلمان است به ظاهر اسلام، به مقتضای تکلیف اسلامی خود، که ظاهر، نشان باطن است، و هیچکس را حق تجسس از باطن و سرکشی (در زندگی دیگران) نیست.»

این مجامع در گروههای حداکثر پانزده نفره بصورت هفتگی برای سالهای متمادی تشکیل میشد و علاقمندان را در مورد علوم دینی، قرآنی، اخلاقی، عرفانی و غیره تعلیم میداد، بدون آنکه متکی به شخص یا اشخاصی باشد. اداره جلسات به صورت دوره ای به عهده اعضا میبود.
ایشان در بخش دیگری از نظام نامه که خود برای تشکیل همین جامعه تدوین نمودند، توصیه شدید به ایجاد کسب و کارهای نوین، مینمایند: از جمله تأسیس شرکتها، بانکها، استخراج معادن، ایجاد صنعتها و کارخانجات در رشته های مختلف. تصور کنید که این توصیه ها در اوایل قرن چهارده شمسی بوده و سال وفات ایشان 1327 شمسی بوده است. این توصیه ایشان در آن دوران، آن هم زمانی که عواقب شوم جنگ جهانی دوم و بحرانهای خانمان برانداز آن هنوز بر سر ایران بوده است، نشان از درایت و دوراندیشی ایشان میباشد.
تاسیس رادیو در ایران:
ایشان هر چند بظاهر مُعمّم می بود، ولی برعکس سایر مُعمَّمین، دیدگاهی بسیار پیشرو و اندیشه ای عمیق نسبت به زمانۀ خویش داشت، از ورود و استفاده از اختراعات جدید و مظاهر مثبتۀ تجدّد استقبال میکرد. مثالهای زیادی در این مورد وجود دارد. به عنوان مثال در مقالۀ اول از مجموعۀ «دعوت بشر به یگانگی» چنان توصیفی از رادیو میکند که از یک فرد روحانی که بیش از صد سال پیش میزیست، بسیار مایۀ تعجب است. در آن زمان، رادیو به تازگی در ایران تاسیس شده بود. برای اطلاع، رادیو در اردیبهشت 1319 و آنهم به صورت بسیار محدود در تهران شروع به کار کرد. در زمانی که بسیاری از روحانیون و فقهای آن زمان رادیو (و حتی سایر مظاهر صنعت و تکنولوژی غرب) را حرام میدانستند و از مظاهر شیطان می شمردند، ایشان آنرا «نوش داروی زندگانی جاودانی» می شمارد.
برای بسط موضوع، ناچاراً جملاتی از آن مقاله را برای شما نقل می کنم: «…. این روزگارِ تازه پیدایش رادیو، که شایسته است، آنرا عصر رادیو بنامند، از آنکه آثار برجستۀ تاریخی بسیار مهمی را در بر دارد که در اعصار گذشته نبوده است، و دنیا را صورت تازه خواهد داد، که نداشته است. رادیو است که حامل لوای آشنایی و اُلفت تمام افراد انسانیّت است. رادیو است که رسانندۀ درمان درد تفرقه و پریشانی است. رادیو است که نمایندۀ راه تعالی، به معنای جانی و روانی است. رادیو است که دهندۀ نوشداروی زندگانی جاودانی است. رادیو است که میتواند کشف اسرار طبیعت را که آثار حقیقت است، از مبدأ و معاد و آنچه در بین آنهاست، حساً و شهوداً، به حس تمام بشر برساند و آنها را از ذِلّت بینونیّت و بیگانگی و ذِلّت حیرت و پریشانی برهاند. رادیو است که میتواند مانند صیحۀ آسمانی، در هنگام صبح به گوش تمام بشر دنیا برساند که مِهر تابان حقیقت تابیده، از خواب بیدار شوید، و در هنگام شام، شیطان اِنسی تواند در آن ندا کند که هنوز شب است، بدخواب نشوید و ….»
البته باید توجه کنیم که اختراع رادیو در زمان خود که مادر علم ارتباطات و مخابرات میباشد، پدیده ای شگرف و مهم بوده، ولی امروزه از اهمیّت اولیه آن در دنیای ما کاسته شده است. البته باید درنظر گرفت که منظور ایشان از رادیو که آن روز شناخته شده بود، کلاً تکنولوژی ارتباطات، وعلم مخابرات و رسانه های جمعی بوده است که در دهه های بعد به صورتهای مختلف درآمده است، از جمله: ایجاد خبرگزاریها، اختراع تلویزیون، ورود تلکس و تله فکس، گسترش اینترنت، موبایل و گوشی های هوشمند، گسترش رسانه های اجتماعی مجازی، و در انتها هوش مصنوعی، که توسعه عالم گیر پیدا کرده اند. اگر در گذشته کسی بر اهمیت رادیو چندان واقف نبود و یا آنرا صرفاً وسیله ای لوکس برای شنیدن اخبار روزانه و یا اعلامیه های دولتی و یا موسیقی می شمرد، قطعاً امروزه ما دیگر چنین نمی اندیشیم. برای بشر قرن بیست و یکم زندگی بدون این تکنولوژیها، غیر قابل تصور شده است. امروزه ما نمی توانیم نقش همین وسایل را در توسعه آگاهی و دانش بشری نادیده بگیریم و نام رادیو را به عنوان مادر این تکنولوژی و ارتباطات جمعی و جهانی فراموش کنیم. ما امروز می توانیم ایدۀ پیشرو، آینده نگری و اندیشه والای آن بزرگوار را بهتر و عمیقتر درک کنیم.

تأليفات:
تألیفات آن بزرگوار را چنانچه خود ايشان هم در برخى از كتب خود نقل كرده‌اند، به شرح زیر ذکر میکنیم:
1- كتاب هداية العامه فى اثبات الامامه
2- منظومه‌اى در علم درايه، موسوم به موجز المقال
3- منظومه‌اى در علم رجال حديث از نظر صحيح و سقيم
4- منظومه‌اى در بيع فضولى
5- كتاب غنائم التيبان فى تفسير القرآن، كه مقدمه‌اى در تفسير قرآن است.
6- رساله‌اى در بيع وقف و رساله‌هائى در ابواب ديگر فقه
7- كتاب ودايع الاسرار و بدايع الاخبار فى مراقى الايقان و مدارج الايمان
8- كتاب بدر التنجيم در معرفة رقوم تقويم
9- تقريرات اصول فقه شيخ زين العابدين مازندرانى در كربلا
10- تقريرات فلسفى و معارف دينى حاجى مولا اسمعيل بروجردى در كربلا
11- تقريرات درس آقا ميرزا محمد هاشم خوانسارى اصفهانى معروف به چهار سوقى در كربلا
12- كتاب كنوز الرموز فى المعارف العليه و الحكمة العلمية العمليه در اصفهان
13- جامع الشتات در جمع متفرقات از نوادر حكايات از نظم ونثر فارسى و عربى
14- رساله‌اى در تكليف نماز و روزه ساكنين اماكن قطبيه و نزديكان قطب شمالى و جنوبى كه شبانه روز آنها از حد متعارف خارج و گاهى شش ماه شب است و ششماه روز و اين مسئله از مسايل روز است زيرا بشر امروز به هم متصل شده و همه ساكنين كره زمين مانند اهل يك خانه از هم مطلعند، اين مسئله از ايشان سؤال شده و ايشان جواب داده‌اند كه به فارسى و عربى به چاپ رسيده است.
15- بدايع الاحكام فى شرح شرايع الاسلام
16- رساله حِكَم تشريع احكام، رد بر متصوفه و بيان حقيقت تصوف. در اين رساله اشاره شده است به مبدء و معاد و سير و سلوك در اين راه
17- رساله افضليت صلوة بر ذكر و در اين رساله مراد به ذكر در قول خداى تعالى «و لذكرالله اكبر» همان نماز است، نه آنچه را كه بعض متصوفه گمان برده‌اند و آداب سلوك از طريق ائمه هدى صلوات الله عليهم اجمعين به طبع رسيده است.
18- حَىّ بن يقظان كتابى است به سبك رمان (الهام گرفته از داستان ابن طفیل اندلسی) این کتاب بعدها توسط مرحوم سعید غفارزاده به نام «عروج در تنهایی» تشریح و تفسیر شده و در سال 1386 به چاپ رسیده است.
19- چهار مقاله بنام «دعوت بشر به يگانگى». این مقالات توسط مرحوم سعید غفارزاده، تشریح و در کتابی به همین نام منتشر شده است.
20- رساله‌اى در وجوب عينى نماز جمعه که از طريق آيات قرآنى و اخبار و روایات رسیده از ائمه هدى قصد دارد تا اهمیت و وجوب آنرا خاطرنشان سازد.
21- كتاب منظوم مشرق الانوار در قصص و امثال، به سبک مثنوی سروده شده، و حاوی نکات و مطالب عرفانی عمیقی میباشد.
22- کتاب منظوم مجمع الاسرار ديوان اشعار مشتمل بر قصائد، غزليّات و رباعیّات است.
(این دو کتاب منظوم «مشرق الانوار» و «مجمع الاسرار» هم اکنون در حال آماده سازی و بارگذاری در سایت اینترنتی گنجور بوده و بزودی علاقمندان میتوانند کل آن را مشاهده و مطالعه فرمایند.)
23- کتاب نهجُ البَصیره یا نامه های حائری، حاوی 60 نامه، یک مجموعۀ گرانبها از نامه نگاریهایی است که در حیات خود با دوستان و شاگردان خویش داشته است. بعدها این نامه ها جمع آوری شده و به چاپ رسید. مرحوم جناب سعید غفارزاده نیز شرح و تفسیری بر این نامه ها نوشته اند که در دو جلد به چاپ رسیده است.

شرح ملاقات با ملک عبدالزیز پادشاه سعودی و دریافت اجازه نامه برای ترمیم قبور ائمه هدی در قبرستان بقیع:
پس از تسلط آل سعود به حَرمین شریفین در عربستان و در پی تخریب بارگاهها و قبور بقیع در سال 1344قمری توسط آنها، بسیاری از مسلمانان از بیم تکفیر وهابیّت نسبت به سایر مسلمانان و اقدامات افراطی ایشان به حج نرفتند. در سال 1345 قمری (1327شمسی) علامه حائری به همراه حدود هزار نفر از زائران به قصد زیارت خانه خدا و حرم نبوی، رهسپار مکه شدند. ایشان ابتدا به سوریه رفتند و در شهر دمشق با محمد عبدالرواف، سفیر سعودی در آنجا ملاقات نمودند. با اطلاع از نفوذ وی نزد ملک عبدالعزیز سعودی، برای امنیت سفر خود و حجّاج ایرانی تضمین گرفت. همچنین با توجه به امکان اختلاف رؤیت هلال ماه ذی الحجه در بین شیعه و اهل سنت، که در روز وقوف در عرفات و سایر مناسک حج تاثیرگذار است، وی موافقت پادشاه سعودی برای وقوف مستقل حاجیان شیعی در عرفات را دریافت کرد.
عبدالعزیز سعودی، برای استقرار هرچه بیشتر حکومت خود و ایجاد ارتباط حَسنه و اظهار عدم مشکل با سایر مسلمانان، و عدم تکفیر سایر مذاهب خصوصا شیعیان، از سفر ایشان به همراه کاروان ایرانی استقبال کرد و وی در ورود به مکه مورد تکریم مسئولین آن شهر قرار گرفت. در خلال مناسک حج نیز با ثبوت رؤیت هلال ماه نزد علامه، حجاج ایرانی به همراه حجاج سایر کشورها وقوف و سایر اعمال حج را بجا آوردند. این اقدام نیز به عنوان حفظ وحدت مسلمانان، با اعزام نماینده ای از طرف ملک عبدالعزیز مورد تقدیر و تشکر قرار گرفت.
پس از مناسک حج، به دعوت پادشاه عربستان ایشان در مراسمی در قصر ملک شرکت کردند و طی دو جلسه مذاکره، ضمن اعتراض به تخریب قبور امامان بقیع، خواستار ترمیم قبور شدند. با توجه به سابقه تخریب قبور بزرگان اسلام از سوی پیروان وهابیّت و شایع شدن تلاش آنها برای تخریب مرقد نبوی (ص)، ملک عبدالعزیز در این مذاکرات ضمن تاکید بر حرمت پیامبر اکرم (ص) تصریح کرد که هرگز قصد تخریب حرم نبوی را ندارد و تخریب قبور بقیع را به نیز به دیگران نسبت داد. همچنین آمادگی خود را برای پیروی از نظر علماء مذاهب اسلامی در مساله قبور، اعلام کرد.
پادشاه سعودی طی نامه ای رسمی (که تصویر آن پیوست متن میباشد) به مرحوم علامه، با تاکید بر مفاد مذاکرات، خود را متعهد به پاکسازی و ایجاد دیواری برای حفاظت از قبور امامان شیعه در بقیع دانست وبا جائز شمردن زیارت بر اساس آنچه مورد اتفاق مسلمانان است، تعهد کرد که منعی برای زیارت حجاج از بقیع ایجاد نکند.
طی این دیدارها علامه حائری همچنین پیشنهاد کرد، سایبان و سکوهای مناسب و ساده ای (البته بدون تزئینات مرسوم) جهت زیارت در بقیع احداث گردد، که ظاهرا مورد موافقت ملک عبدالعزیز قرار گرفت. (بارگذاری تصویر متن سند در این سایت مقدور نشد.)

متن سند ملک عبدالعزیز پادشاه سعودی:
بسم الله الرحمن الرحيم
المملكة الحجازيه و النجديه و ملحقاتها
ديوان جلالة الملك
عدد (1102) فى 20 ذالحجه سنه 1345
من عبدالعزيز بن عبدالرحمن آل فيصل الى حضرت الفاضل المحترم الشيخ عبدالرحيم صاحب الفصول،
السلام عليكم و رحمة‌الله و بركاته و بعد فاننّا نؤكّد لكم انّ القُبة النبويّة لم يمسّها احد بسوء و لم يخطر ببالنا قط ان نمسهّا بسوء و انّ للرسول صلى الله عليه و سلم حرمة لدينا لا تدانيها حرمة. اما مسائل القبور و ما يتعلّق بها من البناء فنحن كما اخبرناكم متّبعون لا مبتدعون و نحن مستعدّون للنزول على حكم علماء المسلمين من جميع المذاهب – و ماعدا ذلك فسننظر فيه و سنأمر بتنظيف القبور و تسوية ما لم يسوء منها التسوية الشرعيه مع اقامة سور عليها لحفظها من الدنس و نحن نؤكّد لكم ايضآ انّنا لا نمنع احدآ من زيارة القبور مادام الزائر يتبع فى زيارته الطريقة الشرعيه و الاداب الدينيّه.
و قد امرنا بتحرير هذا لتنشروه على الملاء، هذا مالزم بيانه و اللّه يحفظكم.
(محل مهر ابن السعود)

ترجمه فارسی: «از عبدالعزیز بن عبدالرحمن آل فیصل به پیشگاه جناب فاضل محترم، شیخ عبدالرحیم صاحب‌الفصول؛
سلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته. اما بعد، ما به شما اطمینان می‌دهیم که هیچ‌کس به گنبد نبوی (مرقد مطهر پیامبر) آسیبی نرسانده است و هرگز به ذهن ما خطور نکرده که به آن گزندی برسانیم؛ چرا که پیامبر (صلی الله علیه و سلم) نزد ما چنان حرمتی دارد که هیچ حرمت دیگری به پای آن نمی‌رسد.
اما در مورد مسائل مربوط به قبرها و بناهای ساخته شده بر روی آن‌ها، همان‌گونه که پیش‌تر به شما خبر دادیم، ما در این زمینه پیرو (سنت) هستیم نه بدعت‌گذار؛ و آمادگی داریم که به حکم علمای مسلمان از تمامی مذاهب گردن نهیم.
جز این، ما در امور دیگر نگریسته و دستور خواهیم داد تا قبرها نظافت شوند و آنچه که هم‌سطح‌سازی (تسویه) شرعی آن مشکلی ایجاد نمی‌کند، انجام گیرد؛ همچنین دیواری پیرامون آن‌ها بنا شود تا از آلودگی و بی‌حرمتی حفظ گردند.
ما همچنین به شما اطمینان می‌دهیم که هیچ‌کس را از زیارت قبور منع نمی‌کنیم، تا زمانی که زائر در زیارت خود از روش شرعی و آداب دینی پیروی کند.
ما دستور دادیم این متن نگاشته شود تا آن را برای عموم مردم منتشر کنید. این بود آنچه بیانش لازم می‌نمود و خداوند شما را حفظ نماید » پایان ترجمه.

با صدور نامه پادشاه سعودی، علامه حائری در همان سفر اقدامات اولیه را برای بازسازی قبور ائمه شروع نمودند و قبور تخریب شده را ترمیم کردند، به نحوی که از سطح زمین بالاتر قرارگیرد و دیواری دور قبور ساختند. این اقدام در اولین حج پس از تخریب قبور بقیع و باقی بودن آثار قبور، در آن زمان اهمیت بسزائی داشت؛ زیرا اگر آن سال مبادرت به ترمیم نمی‌شد، احتمال داشت مانند بسیاری از بزرگان مدفون در بقیع، امروز هیچ اثری از محل قبور امامان نیز نباشد. علامه در بازگشت از حج مورد استقبال بسیار علماء نجف قرار گرفت.
علامه حائری برای تحقق مفاد نامه پیگیری های متعددی انجام داد. نسخه ای از آن برای اطلاع عموم در روزنامه اطلاعات منتشر گردید و برای پیگیری بیشتر نسخه ای نیز به سفیر ایران در لندن ارائه شد. همچنین یک نسخه نیز برای جامعه الازهر مصر ارسال و مکاتباتی نیز با سفیر سعودی در سوریه انجام گرفت. در سالهای بعد نیز که زیارت بقیع از سوی پادشاهی سعودی با مشکل مواجه بود، این نامه مورد استناد قرار می گرفت، از جمله در سال 1327شمسی، صدرالاشراف امیر الحاج ایران، آن نامه را منتشر و در اختیار شماری از حجاج قرار داد تا عنداللزوم به آن استناد کنند.
نامه ملک عبدالعزیز پادشاه سعودی به عنوان سندی برای ترمیم قبور در اختیار علماء قرار گرفت و تلاشهای هم برای تامین بودجه تعمیرات بقیع صورت گرفت؛ ولی متاسفانه پیگیریهای لازم انجام نشد و به دلایل نامعلومی این امر عملاً محقق نگردید.

رباعیات مهستی به پژوهش مهدی دهقان

از زبان استاد میرافضلی بخوانید:

سرگشته چو باد می‌دوم در عالم
یادداشتی در معرفی دیوان رباعیات مهستی دبیر گنجوی
(پژوهش مهدی دهقان، تبریز، ۱۴۰۵ شمسی)
 
 
مهستی دبیر، شخصیتی ویژه در تاریخ رباعی فارسی است. تقریباً اغلب آنچه دربارۀ‌ او نقل کرده‌اند، در حالتی از افسانه و ابهام است و قابل راستی آزمایی نیست. عطار در الهی‌نامه، در حکایتی، او را «مهستی دبیر» و از مقرّبان سلطان سنجر خوانده‌ است. اگر مهستی در دستگاه سلطان سنجر دبیر بود یا با سلطان ارتباط ویژه داشت، این پرسش باقی است که چرا منابع تاریخی دربارۀ او سکوت کرده‌اند؟ بعضی منابع، او را همسر و به تعبیر حمد مستوفی «منکوحۀ» پور خطیب گنجه دانسته‌اند. در مورد پورخطیب گنجه نیز چیز زیادی نمی‌دانیم. ولی به واسطۀ تضمین شعری از او در غزلیات سنایی، حدس می‌زنیم که لااقل همعصر سنایی بوده است (در نیمۀ دوم قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری). داستانی در مورد روابط عاشقانۀ مهستی و تاج‌الدین امیر احمد یا همان پور خطیب گنجه در دست است که احتمال می‌رود عبدالله جوهری تبریزی (زنده در ۶۸۶ق)  در اواخر قرن هفتم هجری آن را پرداخته باشد. جوهری، بر زبان شخصیت‌های داستان (پور خطیب، مهستی، خطیب، پیر عثمان، شاه گنجه، محتسب و دیگران) رباعیاتی گذاشته که هر کدام از منبعی اخذ شده است و ممکن است تعدادی هم سرودۀ خودش باشد. اما عده‌ای فکر کرده‌اند که رباعیات مندرج در داستان، سرودۀ‌ همین اشخاص است.

در هیچ منبع معتبری از زادگاه مهستی یاد نشده، برخی او را گنجوی و عده‌ای او را خجندی می‌دانند. منبع هر دو گروه، نسخه‌هایی از قصّۀ امیر احمد و مهستی است. هیچ دفتر مستقلی از رباعیات مهستی گنجوی به دست ما نرسیده، اما رباعیات منسوب به او در سفینه‌ها و جُنگ‌های شعر، ظَهر و هوامش و انتهای نُسَخ خطی، کتب لغت، تواریخ و تذکره‌های شعر نقل شده است. در منابع کهنی که تا پایان قرن هشتم به دست ما رسیده، نسبت زادگاهی مهستی قید نشده است. رباعیات منسوب به مهستی، اغلب حال و هوایی عاشقانه دارد و از لحاظ تکنیک اجرا و موضوع، دو گروه رباعی در آن چشمگیرتر است. نخست، رباعیاتی که در نوع ادبی شهرآشوب می‌گنجند و در وصف اصناف و پیشه‌وران است و دیگر، رباعیاتی که دارای صنعت جناس است و این جناس بیشتر در محل قافیه واقع شده است.

تحقیق در رباعیات منسوب به مهستی گنجوی حدود یک قرن قدمت دارد و محققانی از ایران، آذربایجان، تاجیکستان و اروپا در این کار مشارکت داشته‌اند. از میان آن‌ها، کتاب مهستی زیبا (ویسبادن، ۱۹۶۴م) اثر فریتز مایر ایرانشناس نامدار سوئیسی جایگاهی در خور توجه دارد. اما متأسفانه هنوز به زبان فارسی ترجمه نشده است. در ایران، پژوهندۀ سختکوش آقای مهدی دهقان در سال ۱۳۹۳ وارد جرگۀ مهستی‌پژوهان شد. ویراست دوم اثر او با تغییرات بسیار امسال به بازار نشر آمد که الحق اثری قاعده‌مند و با اهمیت در حوزۀ مهستی‌پژوهی است.

دهقان، ۶۲ منبع مهم رباعیات منسوب به مهستی را به ترتیب تاریخی معرفی کرده که کهن‌ترینش مجمع الرباعیات ابوحنیفه عبدالکریم است که در اواخر قرن ششم هجری گردآمده؛ و آخرینش، تذکرۀ شعله از عذری بیگدلی (درگذشتۀ ۱۱۸۵ق) است. یکی از این منابع، یعنی مجموعۀ خطی مورّخ ۷۲۵ق (منبع شمارۀ ۱۷) برای اولین بار توسط دهقان معرفی شده است. مؤلف در مقدمۀ کتاب، مباحث ارزنده‌ای در نقد و معرفی تحقیقات پیشین مطرح کرده و در فصل «جعلیات و تحریفات»، مواردی از اشعار جعل شده به نام مهستی و تحریفات صورت گرفته پیرامون زندگی و اشعار او را مورد بررسی قرار داده است.

مؤلف در چاپ اول کتاب، نیم نگاهی نیز به قصّۀ امیر احمد و مهستی داشت و برخی از رباعیات آن را به گزیدۀ خود راه داده بود. اما در ویراست دوم، با نگاهی انتقادی به این داستان نگریسته و چنین نتیجه گرفته که «مطالعۀ دقیق داستان مهستی و امیر احمد نشان می‌دهد که این اثر نمی‌تواند به عنوان منبع معتبری برای شناخت اشعار مهستی مورد استناد قرار گیرد».  فصل پنجم کتاب به رباعیات مهستی اختصاص دارد و در آن ۱۷۴ رباعی بر اساس منابع کهن جای گرفته است. البته تعدادی از رباعیات این بخش، با وجود داشتن منبع کهن یا نسبتاً کهن، میان مهستی و شاعران دیگر مشترک است. در فصل ششم، ۸۲ قطعه شعر که اغلب رباعی است، به عنوان اشعار منسوب به مهستی که به احتمال زیاد سرودۀ او نیست، نقل شده و مورد ارزیابی قرار گرفته است.

کتاب «دیوان رباعیات مهستی گنجوی» یکی از معدود تحقیقات روش‌مندی است که در مورد رباعیات منسوب به مهستی دبیر صورت گرفته و زحمات محقق بی ادعا و فاضل آن که بدون حمایت هیچ دستگاه فرهنگی این کار مهم را به سامان رسانده، شایستۀ قدردانی است.
‏..

«چهار خطی»
https://telegram.me/Xatt4

متن رباعیات مهستی به پژوهش استاد گرامی با اجازهٔ خود ایشان در گنجور در این نشانی در دسترس است.

دیوان خاقان – فتحعلیشاه قاجار

به همت آقای امیر لطف زمان ۲٬۶۳۶ بیت از اشعار فتحعلی‌شاه دومین پادشاه دودمان قاجار متخلص به خاقان مطابق یک نسخهٔ خطی به شمارهٔ ۳۷۶۴ متعلق به دانشگاه تهران در گنجور در دسترس قرار گرفته است (در این نشانی).

اشعار فتحعلیشاه

کار بزرگ و پرزحمت آقای لطف‌زمان با تایپ از روی نسخهٔ خطی یاد شده انجام شده و زیر هر شعر تصویر متناظر آن در نسخهٔ مرجع ایشان نیز قابل مشاهده است.

منبع کاغذی گنجور

این مجموعه نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

ضمناً یک نسخهٔ نفیس دیگر از دیوان خاقان متعلق به کتابخانهٔ بریتانیا در گنجینهٔ گنجور در دسترس است (در این نشانی).

غزلیات نورس دماوندی

غزلیات میرزا محمدحسین نورس دماوندی شاعر و خوشنویس قرن یازدهم و از شاگردان صائب تبریزی از روی تصحیح آقای حمید آقائی به همت و پیگیری آقای حسین آقائی و با کسب اجازه از مصحح و ناشر شامل ۴٬۵۸۹ بیت در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

دیوان نورس دماوندی به کوشش حمید مشهدی آقایی
دیوان نورس دماوندی
دیوان نورس انتشارات مهر هشتم دماوند

دربارهٔ زندگی و احوال نورس دیباچهٔ دیوان او را به قلم استاد آقایی می‌خوانیم:

ز بسم‌الله داد اِکلیل کِلکم فرق دیوان را

قصه‌ی پر غصه‌ی سفر نورس
محمدحسین نام داشت. زاده‌ی دماوند بود و در همان شهر بالیده بود. از تاریخ تولدش کسی سخن نگفته است. برخی تاریخ وفاتش را 1105 هجری قمری گفته‌اند. این تاریخ آخرین اثر اوست و آنانکه این تاریخ را برای مرگ او حدس زده‌اند، مرگ شعر و شاعری را یکی پنداشته‌اند.
قصه‌ی مهاجرت او از دماوند به اصفهان و ماجرای سفرش را کسی روایت نکرده است. این قدر هست که اصفهان آن روزها و سالها پایتخت دولت صفوی بود و شهر دولت و مذهب و هنر و دانش.
دل‌کندن از وطن و تن به غربت دادن در سنین جوانی برای رشد و بهره‌مندی از چنین شهر و دیاری قصه‌ی آشنای تاریخ و سرگذشت بسیاری از بزرگان در سراسر جهان است.
اصفهان آن روزها میزبان بسیاری از چهره‌های برجسته‌ی علم و دانش و حکمت و هنر، از اطراف و اکناف ایران و جهان بود.
محمدحسین هم یکی از آنها. تن به سختی غربت دادن، حُکم دلی است که در دیار خود غریب وطن میشود و آن قدر به پای صاحب دل می‌افتد تا سرانجام او را آواره‌ی غربت کند.
بر محمدحسین نیز چنین گذشته است:
نمی‌خواهد عزیز خویش را تنها کسی جایی

خیال من غریب افتاد از آن ترک وطن گفتم

محمدحسین در اصفهان می‌آموزد، تلاش می‌کند. هنرمند می‌شود، می‌درخشد. از زمره‌ی مشاهیر به شمار می‌رود و هم‌صحبت پادشاهان می‌گردد اما درد غربت و رنج دوری از وطن با این بهانه‌ها فراموش نمی‌شود. دور از دماوند، در نگاه محمدحسین گلستانِ اصفهان، آتشخانه، بهارش زمستان و بهشتش جهنم است:
گلشنش گلخن، بهارش دی، بهشتش دوزخ است

نورس از یار و دیار خویش دور افتاده را

و در این میان می‌توان حدس زد که این درد و رنج در ناملایمات زمانه چقدر بر محمدحسین گران میآمده است؛ خصوصاً آنجا که پای حسادت حاسدان و رقبای ناهمراه به میان می‌آید و وی تاوان روح بی‌قرار و زبان تند و شاید توقعات زیاده از اندازه‌اش را می‌پردازد:
چو برگ گل کسی پاس شمیم گل نمی‌دارد

مبادا هیچ‌کس آواره نورس از دیار خود

و گاهی چنین ناله می‌سراید:
در صفاهان سه سال آزاد است
که دمی نیستم ز غم آزاد

مضطر و مضطرب جماعت من
در وطن خسته خاطر و ناشاد

با این همه نورس جز یکی دو جا از نام این وطن دورافتاده و از اصل و بند و پیوندش سخن نمی‌گوید و پرده از نام شهرش برنمی‌دارد؛ یکی آنجا که در قصیده‌ی حمام قورچی باشی از «شهر فرح‌بخش دماوند» یاد می‌کند و دیگری این قطعه:
آن شکر پاره‌ی خراسانی

    گشت خاطر شکار یک چندی

گفتمش از کدام سلسله‌ای

    از کجایی و از چه پیوندی

گفت از قندی‌ام چه می‌پرسی

    گفتمش راست گفتی از قندی

گفت من نیز پرسمت گفتم

    بنده‌ام نورس دماوندی

زندگی در شهر شعر و کاشی
همه‌ی آنچه گذشت به معنای آن نیست که نورس، اصفهان را دوست نداشته است و دل به زیباییهای شهر شعر و کاشی نسپرده باشد. قصه‌ی غربت، جای خود را دارد و حرف خودش را. قصه‌ی اصفهان و زیبایی‌هایش حرف دیگری است. سروده‌های نورس با در و دیوار اصفهان خو گرفته است. چهارباغ اصفهان، زاینده‌رودش، باغ دریاچه‌اش، خواجویش، تکیه‌ی فیضش، صُفّه‌اش، نقش جهانش، تخت فولاد و سعادت‌آباد و باغ تختش و از همه مهمتر اندیشهاش، آجر به آجر و کاشی به کاشی و موج به موج با زندگی محمدحسین درهم آمیخته است:
در چارباغ هجران جیب است گلشن من

    باغ زرشک چشمم دریاچه دامن من

زاینده‌رود اشکم دل رشک باغ طاووس
زنجیر موج سیلاب چون پل به گردن من

لب همچو باغ بلبل خاطر چو تکیه‌ی فیض
خارای صُفّه باشد پیراهن تن من

در تکیه‌ی دو بازو صد کارنامه پیدا
از داغ آستین‌هاست فانوس روشن من

چون آبشار مژگان جدول به تن الفها
بر سینه داغ ناسور حوض مُثمَّن من

اندیشه‌ام صفاهان از چشم سرمه‌سایت
پیدا سواد اعظم در عین خواندن من

صبرم چو تخت فولاد، بختم سعادت آباد
دارد زمین زبانی از لوح مدفن من

چاک دلم خیابان طبع از خیال خواجو
نقش جهان به فکر میدان شکفتن من

نورس ز داغ فکرت چو باغ تخت من شد

    باید به شیوه‌ی کاج آمد به دیدن من

از زمان مرگ و تربت نورس نه شاهد محکمی است و نه نشانه‌ی روشنی. این‌قدر هست که وی پس از سالیانی طولانی اقامت در اصفهان بدرود حیات گفته است. او خود در قصیده‌اش از امام رئوف7 تمنا دارد که مدفنش در محضر مشهدالرضا7 باشد:
سه مطلب است مرا ای شه غریب‌نواز

که هر سه را به اجابت قریب گردانی

یکی است آن که دهی مدفنم به حضرت خویش

دمی که قبض شود روح من به آسانی

نمیدانیم به آرزویش رسیده و پیکرش از اصفهان به مشهدالرضا7 رفته است یا در همان دیار، میهمان خاک شده است؟ در جستجوهایم به کتاب‌های مزارات اصفهان و مشهد و آستان قدس سری زدم اما به نام و نشانی از نورس برنخوردم.
نورس مثل بسیاری از شاعران برای سنگ مزار خود شعر زیبا و خواندنی سروده است که چنین آغاز می‌شود:
صبحدم چون گل شفق‌گون باده‌ام را تر کنید

گلعذاران تا سر خاکم دماغی تر کنید

سایه‌ای از کاکل مشکین به خاکم افکنید

قالب خشک مزارم طبله‌ی عنبر کنید

و چنین ادامه می‌یابد:
هر رگ سنگ مزارم عشق را سررشته‌ای است

تار و پود کارگاه حسن از این مقبر کنید

کمتر از جام جهان‌بین نیست خاک تربتم

سیر گلزار ارم از خشت این منظر کنید

و با این بیت، ختام می‌یابد:
از تبسم چشم دارد خواندن سی پاره‌ای
سوره‌ی نوری برای نورس خود سر کنید

تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام
ظاهرًا محمدحسین خود را در اصفهان «نورس» نامیده است. شاید از انتخاب این تخلص، معنای پارسیاش را در نظر داشته است که حکایتی از تازگی و شور جوانی است که امید در انداختن طرحی نو و شکافتن سقف فلک را در دل می‌پروراند و شاید معنای هندی‌اش را که حاکی از مجموعه‌ای از فضائل و هنرها است.
چه، این که محمدحسین هم شاعر بود و هم خوشنویس. از قضا در هر دو هم از زبدگان و برجستگان بود. هر چند این «نورس»‌بودنش گاه طعن و کنایه‌ی رقیبانش را به همراه داشت؛ طعن و کنایه‌ای که می‌توان در روایت حزین لاهیجی از نورس مشاهده کرد. حزین هیچ‌گاه نورس را از نزدیک ملاقات نکرد، چه اینکه وی متولد 1103 ست و نورس آخرین آثارش مربوط به سال 1105 است. قضاوت او از نورس، بازگوکردن قضاوت رقبا و اطرافیان اوست، آمیخته به طعن و کنایه. چنان که درباره‌ی او نوشته است:
«محمدحسین نام داشت. خط نستعلیق نیکو می‌نوشت. خاصه هرگاه قلمش اندکی خفی بود. به شاعری مشهور بود و عمری به آن پیشه مغرور و از اماثل خود کمی نداشت. لیکن بلاغت و حلاوت سخن، نصیبی است شگرف که هرکس را میسر نیاید و هر مرغکی انجیر نخاید… در حضور نورسِ مذکور، میرنجات می‌گفت که: خوشنویسان این را شاعر می‌دانند و شعرا این را خوشنویس. در اصفهان، مقام نموده و به شاعری و خوشنویسی زندگانی سپری ساخت».
میرنجات و ملامحمدسعید اشرف مازندرانی و محمدحسین نورس دماوندی و جریان تبریزی و نورس تبریزی شاگردان صائب بودند. این‌گونه سخنان که آمیخته با مزاح و هجو است میان رقیبان، دور از خاطر نیست. نورس هم در طعنه و کنایه به رقیبانش کم نگذاشته و در پاره‌ای موارد – بی‌آنکه نامی از کسی بیاورد – آنان را به دزدی مضمون متهم کرده است:
بردن مضمون و دادن پیش اهل بخیه عرض

جامه‌ی دزدیده را از جهل در بر کردن است

آنچه میرنجات گفته است که خوشنویسان، نورس را شاعر میدانستند و شاعران خوشنویس‌اش می‌خواندند، ترجمان این سخن است که او را نه در شاعری، صاحب مقام است و نه در خوش‌نوشتن تمام. قضاوتی و روایتی که نه پیشنیان تصدیقش کرده‌اند و نه معاصران بر آن صحه گذاشته‌اند. در ارزیابی خوشنویسی نورس قطعاً نظر میرزامحمد صالح اصفهانی صاحب کتاب “تذکرة الخطاطین” (در شرح احوال خوش‌نویسان و خطاطان اواخر دوره‌ی صفویه) از نظر میرنجات و حزین، صائب‌تر و دقیق است. میرزامحمدصالح، فرزند میرزا ابوتراب اصفهانی که از خوشنویسان و نستعلیق‌نویسان برجسته‌ی زمان شاه سلیمان و شاه سلطان حسین صفوی بود و کتابت‌های برخی ابنیه‌ی اصفهان به خطّ خوش او نقش بست از نورس به عنوان شاگرد برادرش مرحوم میرزا نورا یاد می‌کند و درباره‌ی او می‌گوید: «ملامحمدحسین، متخلص به نورس دماوندی، صفای قلمی داشت و خیلی نازک و به مزه می‌نوشت. در این ایام در اینجا فوت شد». برخلاف حزین که قضاوتش درباره‌ی نورس به واسطه‌ی رقیبان اوست، قضاوت میرزامحمدصالح بر مبنای اطلاعات اصیل و دانسته‌های دست اول خود اوست. از این سخنان که بگذریم مقام و منزلت نورس در دربار صفوی در زمانه‌ایی که نام هنرمندان و خوش‌نویسان فراوانی را به خاطر دارد نشان دهنده‌ی پسندیده‌بودن هنر و قلم اوست. برخلاف گفته‌ی میرنجات و حزین، هم شعر نورس و هم خط او را آن قدر مقبول بود که بر پیکره‌ی شمشیر پادشاه صفوی طلاکوب شود:
به تحریر تیغ تو ای شهریار
قلم در بنانم شود ذوالفقار

به کف تیغ زرّینت ای کامیاب
بود جدول چشمه‌ی آفتاب

تا آنجا که می‌سراید و می‌نویسد:
چو فکر مهندس به جوهر تمام
چو مصراع نورس مرصّع نیام

شه دین از این شعله‌ی آبدار
ز اعدای دولت برآرد دمار

توجه به گفته‌ی حزین و میرنجات در زمان ما از آن رو اهمیت دارد که ما را به زمانه‌ی نورس و فهم روابط انسانی آن دوره نزدیک می‌کند وگرنه داوری آنها درباره‌ی شعر و خط او به کار نمی‌آید. امروز هم شعر نورس پیش روی ما است و هم خط او.
کارشناسان و خبرگان شعر و خوشنویسی می‌توانند درباره‌ی شعر و خط او قضاوت کنند و نظر دهند. اگرچه دیوان نورس تاکنون در اختیار علاقمندان نبوده و مجالی برای اظهارنظر دقیق درباره‌ی شعر و شاعری او فراهم نبوده است اما قلم او کم و بیش مورد توجه اهل قلم بوده است. مرتضی پاک‌سرشت در کتاب خوشنویسی در خدمت کتابت قرآن مجید، اثر نورس را این‌گونه توصیف می‌کند:
«در اینجا به قرآنی که با خط نستعلیق بسیار زیبا کتابت شده است اشاره داریم؛ از صفحه‌ای از قرآن به قطع وزیری کوچک به ابعاد 5/11×19 سانتی‌متر با کاغذ دولت‌آبادی شکری رنگ با خط نستعلیق نیم دو دانگ بسیار خوش و زیبا با اعراب، به رقم محمدحسین دماوندی که سنه 1093 هجری قمری تحریر شده است. درباره‌ی تزیینات این قرآن، می‌توان گفت: صفحه‌ی اول و دوم آن کمند اندازی زرین و رنگین است. حواشی مُذّهب ممتاز به طرح کتیبه‌ای متن طلاپوش و با گلها و شاخه‌های بسیار الوان و دارای دو سر لوح مذهب است. دو در پیشانی و دو در ذیل که در متن طلاپوش آنها اسم سوره‌ی فاتحةالکتاب و سوره‌ی بقره را به رنگ آبی فیروزه‌ای و خط نستعلیق نوشته‌اند. بین سطور کتابت این دو صفحه طلااندازی دندان موشی با تحریر مشکی است. مابقی اوراق این قرآن مُجَدول کند کشی زرّین و رنگی است. حواشی و متن‌ها ساده و بدون تزیین است. سر سوره‌ها در مستطیل طلاپوش ساده و با رنگ‌آمیزی فیروزه‌ای به خط دو دانگ نستعلیق زیبا نوشته شده است و در بعضی از صفحات خواص سوره‌ها را با خط بسیار زیبای شکسته نوشته‌اند. حاشیه‌نویسی این قرآن به شکسته نستعلیق است…».
نورس نیز در قصیده‌ای که در مدح شاه سلیمان سروده، در وصف کتابتش به خط نستعلیق چنین سروده است:
قرآن مُعرَبی که به امرت نوشته‌ام
کی عقل دوربین ز نظیرش نشان دهد

مصحف به خطّ نستعلیقی چنین خفی
تا حشر یاد از آن خِرَد خرده دان دهد

این نقش چون نبست ز پیشینیان کسی
ج دانم که عرض حیرت آیندگان دهد
ج
پیوند قلم و شعر
پیوند میان شعر و خوشنویسی در فرهنگ اسامی بسیار مستحکم و دیرپا است.
«آن ماری شیمل» در کتاب “خوشنویسی و فرهنگ اسلامی” این نکته را برجسته می‌کند که می‌توان به آسانی گلچین کامل از اشعاری فراهم ساخت که در آنها شاعران به ستایش قلم و معجزه‌هایی که قلم‌هایشان می‌آفریند می‌پردازند.
خوشنویس‌بودن و صاحب قلم و خط زیبا بودن، فضل و آرزوی بسیاری از شاعران بوده است و آن‌گونه که آن ماری شیمل نشان می‌دهد نشانه‌های هنر خوشنویسی بن‌مایه اشعار بسیاری از شاعران بزرگ است. از نظر وی “خوشنویسی شاعری مجسم است”.
بیگمان خط خوش، کیفیتی موزون و موسیقایی دارد؛ خواه حروف خشک نقش طرازی کهن باشد که آرتور یوفم پوپ آنها را حروف افراشتی این شیوه‌ی خط بلند به آهنگ رژه‌ای موصوف، که صف می‌بندند، وصف کرد یا خطوط نستعلیق که گویی به آهنگ درونی شعری فارسی پای می‌کوبند».
نورس، صاحب‌قلم‌بودن خود را بارها به رخ می‌کشد و وجه برتری خود بر شاعران زمانه‌اش را همین هنر می‌داند:

عَلَم از قلم ساخت دوران مرا
قلم در کفم خطّه‌ی خط گرفت
مسلّم به حسن خط از شعر تر
خرد واله‌ی حسن انشای من
زند حرف خطّم لب لعل یار
فسادی است پیش من اصلاح خط
به دفع شیاطین چو تیر شهاب
چو صدرم به دیوان دانشوری
نظر باز من شوخ چشمان هند
چرا در کشاکش نباشد دلم
چو نورس شرف‌نامه‌ی عالمم
در اقلیم خط کرد سلطان را
مسخّر عراق و خراسان مرا
گل تاج فردوس دیوان مرا
قبول است طغرای عنوان مرا
سیاهی است در آب حیوان مرا
صلاح است ای خوش‌نویسان مرا
عجب ترکشی شد قلمدان مرا
صدارت نمودند شاهان مرا
خریدار خُنکار و خاقان مرا
کشیدند از شیره‌ی جان مرا
عَلَم کرد توفیق یزدان مرا

محمدحسین به نتیجه‌ی «نورس بودن» خود باور داشت و می‌دانست ترکیب خوشنویسی و شعر او را ممتاز از همگنان خود خواهد ساخت.
فتح اقلیم معانی کرد نورس همّتم
خامه را اقبال فکرم رایت منصور ساخت

استفاده از مضامین و نشانه‌های هنر خوشنویسی در شعر غالب شاعران به چشم می‌خورد، طبیعی است شعرش لبریز از این استعاره‌ها و نشانه‌ها باشد، مگر نه اینکه او آبدیده‌ی این میدان و یکه‌تاز این عرصه است:
هر عرضه داشتم به تو نقش بهانه‌ای است
مضمون آن چو باده ریحانی خط است
سربیت خیل ناز تو را پیش خانه است
هر سطر آن به راه عتاب تو جاده است
هر همزه‌اش به تیغ نگاه تو جوهری است
شاید چو خامه بر سر تیر آوری مرا
مضمون نامه قصه‌ی نورس حدیث عشق
از بهر التفات تو آیینه خانه‌ای است
در پرده‌ی سواد شراب شبانه‌ای است
هر حرف نقطه‌دار تو را دام و دانه‌ای است
هر نکته‌اش تبسّم لب را بهانه‌ای است
تشدید آن به طُرّه‌ی ناز تو شانه‌ای است
مکتوب من برای خدنگت نشانه‌ای است
از بهر خواب ناز تو شیرین فسانه‌ای است

همان‌گونه که «آن ماری شیمل» اشاره می‌کند اشاره‌ها و تشبیه‌ها و استعاره‌های خوشنویسی در شعر شاعران هم مرتبط به حروف است، چنان که در غزل بالا، نورس از حروف نقطه‌دار و مشدّد و همزه سخن می‌گوید که هر یک معانی و رازهای عرفانی خود را دارند و هم مربوط به شیوه‌های گوناگون خطاطی. از نظر شیمل بی‌تردید خط مطلوب شاعران، ریحانی بود که نام آن بوی خوش ریحان را به مشام می‌رساند. وی بیت زیبای حافظ درباره‌ی سعادت را شاهدی بر این گفته می‌آورد که:
همیشه تا به بهاران هوا به صفحه‌ی باغ
هزار نقش نگارد به خطّ ریحانی

شعر نورس نیز مانند قلمش پر از خطّ ریحان است:
می‌کشد بر قطعه‌ی یاقوت لعلش خطّ نسخ
محو ریحان خطش را با گلستان کار نیست

و باز:
خانه در کف شاخ ریحان است از حرف خطش
یاد رخسارش گل اندیشه‌ام را بو دهد

و نیز:
کرده احیای بهار آمد ز تاراج چمن
نسخه‌ی ریحان خط از شاخ سنبل در کَفَش

و ایضا:
ریحان خطّ لب، رگ ابری است بوسه بار
دایم سحاب تیره کند انتشار فیض

و نیز:
بر عذار آن مُزَلَّف دیده حیران باش کو
مصحفی پیش نظر از خطّ ریحان باش کو

دیگر خطّی که در میان اشعار شاعران توجه «شیمل» را به خود جلب می‌کند «خطّ غبار» است. او باز از حافظ مثال می‌آورد که با مراعات نظیر دوگانه سروده است:
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر لوح بَصَر خط غباری بنگارم

دیوان نورس دماوندی همان‌قدر که به ریحان، معطر است، غبار گرفته نیز هست؛ غباری که گاه با ریحان در هم آمیخته است مانند:
از سواد رقم زلف اگر بی‌خبرم
خط ریحان تو گردید غبار نظرم

و نیز:
غبار راه هندوی خطش ریحان تر باشد
زبان چون لب گَزَم گویم اگر سوسن به قربانش

و نیز:
به دست ما است ز ریحان باغ حسن سَنَد
کدام آیینه‌ی دل ز خط غبار نداشت

و گاه غبار است بی ریحان:
تیغ بر خطّ غبار آیینه رخسارم کشید
قتل عام طرفه‌ای در شهر رنگ افتاده است

و ایضا:
زنگ روشنگر آیینه‌ی ادراک من است

    دیده روشن شده از خطّ غباری که مپرس

و بسیار بیت‌های دیگر که همچون «یاقوت» در خط غبار و ریحان نورس چشم‌نوازی می‌کنند:
عمری تتبّع خط یاقوت کرده‌ایم

    تا قطعه‌ای ز لعل تو گردد نصیب ما

اگرچه از شاعری که دوشادوش شاعری خوشنویس نیز هست جز این انتظار نمی‌رود که شعرش پر از این استعاره‌ها و نمادهای خوش‌نویسی باشد اما حقیقت امر در بهره‌گیری از این نمادها همان است که شیمل گفته است:
«خط ریحان بر غبار، طغرای ماه نو بر صفحه‌ی آسمان، زیبایی تمام عیار رویی که چون مصحفی از قرآن بی‌نقص و خدشه است، همه بخش‌هایی از کتاب آفرینش‌اند. شاعران بر این کتاب نگاهی افکندند و کوشیدند با صور خیال برگرفته از شریف‌ترین هنرها؛ خوشنویسی، از آن سخن گویند».
سخن آن بود که آنچه میرنجات گفته است که خوشنویسان، نورس را شاعر می‌دانستند و شاعران، خوشنویس می‌خواندند، ترجمان این سخن است که او نه در شاعری، صاحب مقام است و نه در خوش‌نوشتن تمام؛ این کلام، قضاوتی و روایتی است که نه پیشینیان تصدیقش کرده‌اند و نه معاصران بر آن صحه گذارده‌اند. شاعر خوشنویس‌بودن و خوشنویس شاعربودن، موهبتی است که به هنرمند مجال می‌دهد تا آنچه می‌سراید را خود به زیباترین کاغذ نقش زند و آنچه می‌نویسد سروده‌های خودش باشد. با این نگاه چه بسا قضاوتی از این دست درباره‌ی نورس – اگر بر اساس اخبار درست باشد – خالی از رگه‌هایی از حسادت نیست وگرنه به شهادت اهل فن، نه شعر او از اماثل خود کم داشت و نه خطش. بماند که نورس در میان رقبای شاعر خود صاحب تأثیری است که در جای خود به آن اشاره خواهد شد.
می‌ماند یک نکته و آن قضاوت‌هایی که وی را دارای «خوی ناسازگار» می‌داند آنجا که آمده است: «… در جوانی از دماوند به اصفهان رفت و به شاعری پرداخت و “نورس” تخلص کرد. صائب متوجه حال او شد و تربیتش کرد و او را ملازم محمد زمان کرد. ولی چون خوی سازگار نداشت، خان مزبور از وی رنجیده گشت».
و نیز آنجا که گوید: «نستعلیق خفی را خوش می‌نوشت ولی خود بیش از خط به شعرش می‌نازید، از این رو شعرای عصرش بر وی خرده می‌گرفتند».
نصرآبادی در تذکره‌اش می‌نویسد: «… اما اطوار او در نظر خرده‌بین خان (محمدزمان خان) خوش نیامده و از وی رنجیده و جوابش گفت». انصاف این است که اگر وی در بین همگنان و همطرازان از شاعران مهجور افتاده و از جمع اطرافیان پادشاه مطرود گشته، چه بسا به اقتضای روح لطیف و بی‌قرار شاعرانه و ناسازگارش باشد که محصول تبحر وی در هر دو هنر شعر و ادب و قلم و خوشنویسی بود. لکن شدت ناهمراهی‌ها روزگار و اهالی زمانه‌اش موضوع دیگری است که خواهیم گفت.
شاگرد بی‌قرار
نورس در شعر، شاگرد صائب بود. صاحب تذکره‌ی روز روشن درباره‌ی نورس می‌نویسد: «نامش محمدحسین، وطنش دماوند است و به هم صحبتی میرزاصائب فیض‌ها ربود».
دکتر ذبیح‌الله صفا در وصف چرایی و چگونگی شاگردی شاعران نزد استادان در عهد صفوی می‌نویسد:
«اشتغال این همه از اهل حرفه و صنعت به شعر صریحاً معلوم می‌دارد که چگونه آرزوی شاعری برای نمودن برتری نفسانی، همه دلها را فرو گرفته بود. برای بعضی شغل شاغل بود و برای برخی دیگر وسیله‌ی تفریح خاطر و حتی بعضی از این گویندگان که نامشان بخشنامه‌وار در تذکره‌ها گردان شده در خواندن و نوشتن چندان مایه‌ور و توانا نبودند و مهارت در شاعری را بیشتر از راه معاشرت با شاعران و به حفظ داشتن گفتار این و آن و به صرافت قریحه و طبع کسب می‌کردند. اما آنانکه شاعری شغل و پیشه‌شان بود بی‌زحمت و تعب تحصیل و تمرین، به مقام بلند خود نمی‌رسیدند و مقبول خاص و عام نمی‌شدند… هر شاعری استادی داشت و او کارهای شاگرد را می‌دید و او را امتحان می‌کرد و نظر خود را درباره‌ی کیفیت کارش می‌گفت یا به او یاد می‌داد چه کند و چه دیوان‌هایی را بخواند تا نقص‌ها و ناهمواری‌های طبع خود را از میان ببرد و به قول خودشان طبعش گشاده شود… شکیبی اصفهانی، شاگرد میرصبری روزبهان اصفهانی بود و صائب تبریزی شاگرد حکیم رکنای مسیح و غنی کشمیری شاگرد فانی و نورس دماوندی و میرنجات و ملامحمدسعید اشرف مازندرانی و راقم مشهدی و جویای تبریزی و تأثیر تبریزی از شاگردان صائب بوده‌اند… اگر شاعری در نزد استاد، زانوی ادب بر زمین نمی‌زد و مدارج شاعری را زیر نظر او نمی‌پیمود، اگرچه به رتبه‌ی استادی هم می‌رسید بر او طعن می‌زدند و از او عیب می‌جستند. چنانکه در احوال خواجه حسین ثنایی می‌بینیم».
نورس خود بر گفته‌ی صاحب تذکره‌ی روز روشن صحه می‌گذارد و کسب فیض از محضر صائب را در رشد خود نادیده نمی‌گیرد:
تر زبانی‌های ما نورس ز فیض صائب است

    می‌تراود نغمه‌های تر ز من با کام خشک

نورس نه تنها شاعری که اندیشه و اخلاق را نیز از محضر استادش صائب فرا می‌گیرد:
نوید نشأه‌ی نورس مرا از فکر صائب بود

که از خمیازه‌ی عاجز چون لب مخمور شد گوشم

نورس به اوصاف و فضیلت‌های اخلاقی صائب نیز اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه از محضر او و از شیوه‌ی رفتار او فضیلت‌های اخلاقی را آموخته است:
نورس از صائبم این نکته حضور افزا شد

    غیبت مردم پیشینه نمی‌باید کرد

شیفتگی و علاقه فراوان نورس به صائب در اشعار او نیز نمایان است. شعرهای نورس بسیار از استادش صائب تاثیر پذیرفته است. اگرچه به گفته‌ی دکتر ذبیح‌الله صفا نمی‌توان اشعار این دوره را با هم یک‌کاسه کرد و درباره شعر صائب و نورس، یکسان حکم کرد و اگرچه تفاوتهای شعری صائب با نورس، چه در قدمت و چه در سبک و شیوه بر اهل فن آشکار است اما به همان میزان تأثیرپذیری فراوان نورس از صائب نیز در گوشه گوشه‌ی آثار او به چشم می‌خورد. نورس بسیاری از اشعار خود را به تقلید و به سبک استادش صائب سروده است. آن غزل نورس که می‌گوید:
به رنگ خامه تا شق کرده‌ام در استخوان پیدا
سراپا در سخن پیچم چو گردد همزبان پیدا

یادآور آن غزل استادش صائب است که می‌گوید:
عتاب و لطف می‌گردد ز ابروی بتان پیدا
که باشد قوّت بازوی هرکس از کمان پیدا

آن جا که نورس گوید:
بود مدّ حیات عاشقان موج طپیدنها

ز گل گر مهد آسایش دهم ترتیب چو شبنم

    به کشتن رفت سیماب از قبول آرمیدنها

برد از جا دلم را لذت در خون تپیدنها

آن غزل صائب را به یاد می‌آورد که:
مباش ای رهنورد عشق نومید از تپیدنها

عنان نفس را بگذار چندی تا به راه آید
که در آخر به جایی می‌رسد از خود رمیدن‌ها

که از خامی برآرد اسب سرکش را دویدنها

این ابیات از نورس:
فرنگی نرگسی دارد مرا دیوانه در صحرا

به چشمم سایه‌ی گل کاکل آشفته می‌آمد

ز بس رفتار او را حکم کیفیّت بُوَد جاری
که ریزد جلوه‌ی اورنگ صد بتخانه در صحرا

چو زد بر سنبل آن شمشاد و بالا شانه در صحرا
جج
ز نقش پای او پر می‌کنم پیمانه در صحرا

طنین‌انداز آن غزل صائب است که:
کند لیلی چنین گر جلوه‌ی مستانه در صحرا
گرفتار محبت روی آزادی نمی‌بیند
بیابان را غزالی نیست بی خلخال چون لیلی
ج شود هر لاله بر مجنون من میخانه در صحرا
که موج رنگ زنجیر است بر دیوانه در صحرا
ز زنجیر جنون پاشیدم از بس دانه در صحرا

توجه به هم‌آوایی حروف، اسلوب معادله، تناسب، تضاد، تناقض نمایی (پارادوکس)، اغراق، تشبیه‌اندیشی، استعاره‌گرایی و توجه به نازک‌خیالی و مضمون‌سازی ویژگی اشعار صائب است و نورس نیز کوشیده است تا از همین عناصر برای شعر خود بهره بگیرد و الحق در بسیاری از اشعار خود به این تراز نزدیک شده است.
اگرچه مشابه غزل‌های نورس را در بسیاری موارد می‌توان در دیوان صائب مشاهده کرد اما ردیف‌ها و قوافی بسیاری هم هستند که نورس جسارت استفاده از آن را به خود داده است و از کلمات و واژگانی بهره برده که استادش با وجود اشعار فراوانی که در دیوان خود دارد چنین نکرده است. مانند این غزل از نورس که:
بوته‌ای باید ز گل باغ مشجّر قحط نیست
همچو یوسف ما بتی خواهیم بتگر قحط نیست
نامه‌ای گاهی رقم کن کلک و دفتر قحط نیست
از نشان چون غنچه داری در نظر کز جیب خویش
دل ز عاشق بیشتر حُسن محبت می‌برد
چشم ما باشد به دنبال تو ای طاووس مست
همچو طوطی در سخن آیینه رخساری نکوست
می‌کند بیداد تُرک چشم سیر از جان خویش
گر نبخشی بوسه دشنامی به دست آرد دلم
از بزرگان خُردبین را کی بود چشم نیاز
کام رغبت را نسازد حنظل دشنام تلخ
دل به موج بحر خون گر بی تو راز افتاده است
بی وجود سکّه کی دارد عیاری سلطنت
مُهره‌ی گِل کی بود چون جوهر جان دلپذیر
ترک سر گردد تو را بر سر کلاه خسروی
فیض نورس می‌رسد از عالم بالا مرا
کیمیا منظور باشد کیمیاگر قحط نیست
از پسر روشن چراغ ما است دختر قحط نیست
پر زند دل بهر مکتوبی کبوتر قحط نیست
تا بود منظور روی عاشقان زر قحط نیست
کو بُت عاشق نگهداری ستمگر قحط نیست
بر سر اقبال عاشق چتر سنجر قحط نیست
تازه گویی مدعا باشد سخنور قحط نیست
می‌زنم خود را به مژگان تو خنجر قحط نیست
زان دهان قحط است لطفی، چیز دیگر قحط نیست
شهریاری زاده‌ای خواهم کلانتر قحط نیست
از دهان تنگ او قند مکرّر قحط نیست
کشتی امّید را از صبر لنگر قحط نیست
آبرو را قدر باشد ملک قیصر قحط نیست
کنز عرفان را طلب کن گنج گوهر قحط نیست
بگذری از سر اگر چون شمع افسر قحط نیست
در نظر دارم قدی سرو و صنوبر قحط نیست

این غزل نورس هم مشابهش در دیوان صائب به چشم نمی‌خورد؛ با این مطلع:
همین نه حُسن رُخش گل به نوبهار نداشت
ج ز نغمه‌های لب ما یکی هَزار نداشت

و بسیاری غزل‌های دیگر که با مقایسه دیوان کوچک نورس و دیوان بزرگ صائب مشابهت‌ها و اختلافها بر اهل فن آشکار خواهد شد. از شاگردان صائب هیچ‌یک فراتر از او نرفتند و در شاعری از او سبقت نگرفتند.
این حکایت بسیاری از شاگردیها و استادی‌های تاریخ است. نورس از این قاعده استثنا نیست. اما این همه‌ی ماجرا نیست. در شعر نورس «چیزی» هست که شاید استادش به واسطه‌ی آن بر او خرده گرفته باشد یا رقیبانش به او طعنه زده باشند و کسی چون حزین لاهیجی بگوید:
«بلاغت و حلاوت سخن، نصیبی است شگرف که هرکس را میسر نیاید و هر مرغکی انجیر نخاید».
اما همان “چیز” در گذر زمان سرنوشت یک شیوه از شعر و شاعری را تغییر می‌دهد، اگرچه در زمانه‌ی خود استادان و همگنان، آن را برنتابند و برآشوبند و کسی مثل نورس را واگذارند و درد مهجوری و غربتش را با طعن و سرزنش و کنایه دو چندان کنند.
میل به بازگشت
شعر نورس اگرچه دارای پیچیدگی‌ها و نازک‌اندیشی‌های سبک هندی است، اما ساده است. درست که نورس از محضر استادش صائب فیض‌ها ربوده است اما در پشت پرده، دل در گرو جایی دیگر و شیوه‌ی شعری دیگری دارد. این علاقه و تمایل در اشعارش نمایان است. واقعیت این است که اگرچه نورس، شاگرد صائب بوده و با تربیت او به این تراز از شاعری رسیده است اما آن‌قدر که در اشعارش از خواجه‌ي شیراز یاد کرده از صائب یاد نکرده است:
نورس از راه حافظ شیراز
به مقامی رسیده‌ام که مپرس

نورس هم‌آهنگی خود با حافظ را پنهان نمی‌سازد و انکار نمی‌کند و فاش می‌گوید که اتفاقاً در شیوه شاعری به هم‌آهنگی با حافظ، متمایل است:
نورس به اتفاق هم‌آهنگ حافظ است
آری به اتفاق جهان می‌توان گفت

همانند این غزل نورس که یادآور این غزل حافظ است که:
حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

نورس ما با یاد بلبل شیراز حافظه‌اش غنچه‌وار جوش گل می‌زند و به نوا می‌آید:
نورس چو غنچه حافظه‌ام جوش گل زند
هر گه که یاد بلبل شیراز می‌کنم

غزل‌های دیگری هستند که رنگ و بوی اشعار حافظ را با خود دارند. بی‌گمان هر خواننده‌ای با این غزل نورس که سروده است:
جوهر حُسن تو از تیغ تجلی دم زد
عَلَم جلوه چو حُسن آمد و بر عالم زد
نه همین آه به فرّاشی راهش دم زد
نُه فلک را تَل خاکستر پروانه نمود
الف چاک چو گندم به دل آدم زد
سکّه‌ی عکس به مرآت دل آدم زد
آب بر درگه یادش مژه‌ی پر غم زد
دل چو از شعشعه‌ی شمع جمالش دم زد

غزل بی‌نظیر لسان‌الغیب را بر لب زمزمه می‌کند که:
در ازل پرتو حُسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

این میل به سادگی و بازگشت به شیوه‌ی شعری شاعران قدیم که در شعر سبک هندی فراموش شده بود، شعر نورس را در عین شباهت، متفاوت با دیگر شاعران سبک هندی و حتی استادش صائب می‌کند. توجه به همین حقیقت است که دکتر صفا با ردّ یک کاسه‌کردن دوره‌ای اشعار شاعران چنین تذکر می‌دهد: «آن دسته هم که هنگام تقسیم شعر فارسی از آغاز تا سده‌ی سیزدهم آنها را به سبک خراسانی، عراقی و هندی منقسم داشته‌اند، به یک تقسیم بسیار شتاب‌زده، کلی، خیلی مبهم و حتی کاهل‌منشانه دست زده‌اند. چگونه می‌توان سبک خاقانی و ظهیر و کمال‌الدین اسماعیل و سعدی و اوحدی و خواجو و حافظ را یکی دانست و همه را یک‌جا عراقی نامید؟! و به همان‌صورت چگونه شیوه‌ی شاعری شرف قزوینی و وحشی و ثنایی و فیضی و نوعی و نظیری و ظهوری و طالب آملی و شاپور و اسیر و حکیم و مسیح و صائب و نورس و شوکت و ناصر علی و همانندگان‌شان را می‌توان یکی شمرد و هندی نام داد؟ میان سخن‌های بعضی از اینان چنان تفاوت‌هایی هست که حتی یک مبتدی در نخستین نگاه درک می‌کند. بین این شاعران به واقع نمی‌توان به جز در صفات عمومی و همگانی شعر فارسی، وجه اشتراکی در سخنوری یافت مگر آنکه آنان را در چند دسته جای داد و برای شیوه‌ی هر دسته نامی جست».
تمایل نورس به بازگشت شعری قدما از چشم استاد صفا دور نمانده است. امری که دیگران از آن غفلت کرده و دوره‌ی بازگشت را با مشتاق اصفهانی و… آغاز می‌کنند. دکتر ذبیح‌الله صفا اما نورس را پیشگام دوره بازگشت می‌داند و نشانه‌های آغازش را در اشعار نورس جستجو می‌کند: «داوری معاصران نورس درباره‌ی او هرچه بوده باشد مانع بیان این حقیقت نیست که این شاعر برخلاف بسیاری از معاصران خود تمایلی شدید به بازگشت به شیوه‌ی شاعران قدیم نشان داده است چه در قصیده و چه در غزل، به نحوی که باید او را در این راه از جمله پیشتازان شمرد. اگرچه از آغاز آن راه چندان تجاوز نکرده باشد».
البته میل نورس به بازگشت به عهد قدیم و ساده‌گویی، موجب نشده است که وی از نوجویی‌های شاعرانه صرف‌نظر کند و در وادی تصنع و تکلف پای گذاشته و به تکلف افتاده و ملتزم به درج واژه‌های دشوار شود.
نورس در جواب قصیده‌ی کاتبی نیشابوری معروف به «شتر حجره» خود را به تکلف انداخته است؛ کاتبی قصیده‌ی خود را چنین آغاز می‌کند:
شتر شتر غم دلبر به حجره حجره‌ی تن
و نورس نیز چنین می‌سراید:
مرا دلی است شتر حجره ساز داده وطن

به حجره‌ی غم او از شتر دمی دارد

    شتر شتر غم او را به حجره حجره‌ی تن

دلم به رنگ شتر حجره‌ی جرس شیون

یا این غزل که در آن به طبع‌آزمایی پرداخته است:
مرا به خلوت اندیشه شیشه شیشه شراب است

که جزء جزء سخن پیشه شیشه شیشه شراب است

ز لعل می‌کشی اندیشه شیشه شیشه شراب است

خیال نشأه در این شیشه شیشه شیشه شراب است

حباب قُلزم اندیشه شیشه شیشه شراب است

سفینه‌های سخن پیشه شیشه شیشه شراب است

نورس اگرچه میل به شعر حافظ و سبک عراقی نشان داده است اما تا حدی هم در قصیده‌هایش رنگ و بوی سبک خراسانی را به اشعار و دیوانش داده است. چنانچه از هم‌عصرانش کسانی مثل عارف ایگی و اظهری شیرازی در قصیده‌گویی خراسان به خوبی بروز و ظهور کرده‌اند.
در حسرت خال هندو
با این همه شدیدترین میلی که در اشعار نورس به چشم می‌آید، اشتیاق شدید او به هند است. نورس به هر بهانه‌ای یاد هند می‌کند. در فراق هند مویه می‌کند و رشد و موفقیت خود را منوط به هند می‌داند. نورس طوطی قصه‌های مولانا است که در حسرت شکّرشکنان هند جان می‌دهد. بزرگان سبک هندی همچون صائب به هند سفر کرده بودند و تجربه‌ی زیستن در هند را داشتند. شاید همین نکته بود که محمدحسین نورس را شیفته‌ی هند ساخته بود. نورس تمایل به تغییر داشت و گمانش این بود که تغییر در آن زمانه و با آن حال و هوای اصفهان صفوی رخ نخواهد داد.
اشتیاق کوچ به هند در نورس با گلایه از حال و هوای ایران همراه است. بازی زمانه‌ی ایران به گونه‌ای رقم خورده است که نورس توان ماندن و تحمل آن را ندارد.
نورس دلش به هوای هند می‌تپد تا به عشق غایبانه‌ی ایران دچار شود:
به هند می‌برَدم بازی زمانه‌ی ایران

که فیل بند مرا کرده شاخ شانه‌ی ایران

سواد مردمی از هند روشن است نظر را

رمیده همچو نگاهم ز چشمخانه‌ی ایران

ج
ز چار باغ به طاووس‌خانه بال گشایم

مرا است رغبت پرواز ز آشیانه‌ی ایران

ج
چو طایرم قفس آموز آدمیت اصلی است

بهشت دام تمنّای آب و دانه‌ی ایران

به جنگ بسته سماجت چو کشتی همه چون دف

تر است دامن عیش من از ترانه‌ی ایران

چرا به هند که نزدیکتر بود نروم من

بود زیاده ز فرسنگ ره بهانه‌ی ایران

ز هند برگ و نوایی به چنگ دبدبه آرم

که بانگ نوحه کند طبل شادیانه‌ی ایران

چو داغ غنچه‌ی خشخاش خون حوصله در دل

به جوش نشأه‌ی هند است در میانه‌ی ایران

چو قصّه‌خوان من ارباب دولتش ز خلاف‌اند

به خواب هند مرا می‌برد فسانه‌ی ایران

ج
ز هجر چاشنی ذوق وصل می‌شود افزون

به هند می‌کشَدم عشق غایبانه ایران

به گرم‌خانه‌ی هندوستان برهنه روانم

نماند آب مروّت چو در خزانه‌ی ایران

کسی که عالم معنی شود مسخّر طبعش

شود چو نورس صاحب سخن یگانه‌ی ایران

او بارها و به هر زبانی که در دهانش چرخیده ضرورت رفتن به هند را تکرار کرده است، تا آنجا که هرکس را که به هند نرفته، ناخلف خوانده است. اما این که چرا با این همه اشتیاق و تأکید و اصرار به رفتن، خود نورس به هند نرفته است! پرسشی است که ذهن را آرام نمی‌گذارد، بی‌آنکه مددی به پاسخش بکنند.
باشد چو سواد دیده بوم و برِ هند
ز این سرمایه چرا چشم نسازی روشن
ج شد مردمکم آینه‌ی منظر هند
ایران چشم است سرمه‌ی آن زرِ هند

*
چرا به هند که رنگ از دلم بر او نرود
چو آدم است در آن جای آدمیزاده
عود غم دل سوخته در مجمر هند
در هند چو خرّمی گل خودرویی است
ایجاد چو شد هند برای آدم
گویم سخنی و باشدم حق به طرف
ز آدمیّتم آیینه‌ای به کف باشد
به هند هر که نرفته است ناخلف باشد
شد آینه‌ام صاف ز خاکستر هند
غم را مطلب چو بُخل در کشور هند
آمد به حصول مدّعای آدم
جز هند نبوده است جای آدم

با این همه، گلایه‌ی نورس از ایران نیست، از زمانه‌ی ایران است؛ از مناسبات قدرت و هنر که نورس بارها با صریح‌ترین زبان آن را به نقد کشیده است و چه‌بسا تاوان زبان تند و تیز خود را نیز پرداخته باشد.
نورس خود را ایران‌مدار می‌نامد و شهر به شهر ایران را در شعرش به تصویر می‌کشد تا از ایران‌مداری‌اش دفاع کرده باشد:
محبت را اساس استواری است
مرا بی لعل آتش رنگ جانان
به صد شوخی دل از من برد بازی
تو پُر کاری به کار دل نیایی
نگویم در لباس از من بری دل
گریبان گر تو را دشت بیاضی است
کمرچینی بنا گوش تو رومی
مرا آه دل آذربایجانی است
چه پرسی از دل آواره‌ی من
ز نورس بی سخن این تازه ترکیب
هوس سر در هوای پاچناری است
بدخشی اشک و دود دل بخاری است
بگو کار تغافل بردباری است
ز دلجویی همین زخم تو کاری است
قبا در بر تو را دایم شکاری است
نقابت مغربی کاکل تتاری است
دهان رازی تبسم شهریاری است
نه مژگان جیب و دامن رودباری است
غمش کوهی، نصیبش از تو خاری است
جواب نکته‌ی ایران‌مداری است

زبان سرخ و دل گرفته و سر بی‌سامان
نورس از یک سو دلی پر از گلایه و شکایت از زمانه‌ی خویش دارد و از سویی دیگر زبانی تیز و گزنده و روحی جسور. نورس اگرچه به حافظ شیراز ارادت دارد اما با رندی حافظانه بیگانه است. جمع دل پر از گلایه و زبان نترسیده در یک شاعر می‌تواند انواع محرومیت‌ها و محدودیت‌ها را به دنبال داشته باشد. او بارها خود را چنین معرفی کرده است:
پاکم ز لوث منّت هر سفله‌ای که هست
گر نُه سپهر دایره از بهر من کشند
کی فطرتم حواله به آلودگان دهد
کی همتم چو نقطه دمی تن در آن دهد

یا گوید:
ز استغنا کند گردش چو گردون آسیای من

که چیدن‌های دامن گسترد خوان از برای من

با همین روح بیقرار و دل گرفته و زبان سرخ است که نورس، زمانه‌اش را به مردگی و سفلگی متهّم می‌کند که شایستگان به کار گماشته نشده‌اند، زمانه‌ای که مردن در آن بهتر از زندگی است:
مرده کی چون خاطر این زندگان افسرده است

در چنین ایام هرکس مرد جانی برده است

رو به رو گردیدنت با این چنین سرکش خطا است

کز شهاب آه گردون خون ناوک خورده است

تندرست امروز یک کس بر فراش خاک نیست
ج
هر که را می‌بینم از خلق جهان آزرده است

سر ز پای خویش نشناسم چو کوی مهر و ماه

بس که در آزار من ایام پا افشرده است

می‌دود گنبد زنان بر سر مرا بی‌اختیار

آسمان سُفله پنداری نمایی خورده است

قرص ماه و مهر در خون شفق جنبانده‌اند

روزی از خوان فلک ما را جگر یا گُرده است

زخم مأموری بود نورس بر آن پاشیده مُشک

بر طبق گل را مپنداری که از زر خورده است

زمانه‌ای که نابکاران به کارند و کاربلدان از کار، افتاده:
پس که اکثر خلق عالم نابکار افتاده‌اند

هر که می‌آید به کاری این زمان در کار نیست

نورس سعی کرده است نقد زمانه و اهل آن را به گوش پادشاه صفوی برساند که از قضا فردی خوش‌گذران و کم‌مایه است. علی‌رغم آنکه در ابیاتی از قصاید خود وی را به شکل مبالغه‌آمیزی ستایش می‌کند – که ظاهرًا رسم آن زمانه بوده است – اما فردوسی‌وار وی را در اوج تندی و گزندگی به بی‌تدبیری متهم می‌کند و کارگزاران و اهالی دربار را با اوصافی چون سفله و پست و فرومایه و بی‌اصالت معرفی می‌کند:
ز خلخال اگر سُفله را پادشاه
شکوهش به تاج کیانی دهد
ز پا چارق و گیوه بازش کند
نشاند به مسند ز فرّاشیاش
سراپای پُر پینه‌اش نو کند
پی رفع چرک کثافت گری
به این تربیت‌ها و این عزّ و جاه
همان چرک بخل از کثافت به جا است
نگردد مِسَش زر به این کیمیا
ندانم چرا این شهنشاه ترک
به دولت مربّی شود سال و ماه
ز چوپانی‌اش مرزبانی دهد
ز خلخال زر سرفرازش کند
در ایران کند قورچی باشی‌اش
به حکمش امیر قلمرو کند
دهد کازرونش پی کازری
به این وسعت حال و این دستگاه
همان سفلگی‌ها ز خسّت به جا است
که دردی بود سفلگی بی دوا
بزرگان کند خُرد و خُردان بزرگ

نمی‌دانیم نورس این دل مویه‌های تند و تیز را برای خلوت خود گفته است و یا به دست مخاطبش رسانده است؟ طبیعی است برای چنین شعر و شاعری حداقل جزایش طرد و مهجوری و انزوا را می‌توان انتظار داشت. بسیاری از اشعار نورس در وصف اهل زمانه‌ی خودش پُر بیراه نیست.
نورس در زمانه‌ای این اشعار را می‌سراید که زنگ انحطاط و انحراف دولت صفوی کم و بیش به صدا در آمده است.
این همان است که نورس بارها با آمیختن شعر و گلایه به هم تکرار می‌کند و از آن می‌رنجد:
به تردستی بزرگان می‌کشند از ریگ چون روغن

چراغ کم کسی امروز در ایران شود روشن

زاهدان مدعی و واعظان پر ادعا نیز از طعن و نقد او بینصیب نمی‌مانند. نورس گاه و بیگاه و به رسم اهل عرفان با شمشیر زبان بر چهره‌ی آنان زخم می‌زند و آنان را به ریاکاری و دنیاپرستی و دکان‌داری دین متهم می‌کند:
چو هیچ وجه جمیلی به منع عشق نداری

بگو چه عربده واعظ تو را به کار خدایی است

نورس می‌داند که زبانش تند و تیز، گزنده است. با این وجود به این بُرندگی صریح و این گزندگی جسور افتخار می‌کند:
دو پیکر می‌شوند از ذوالفقار مصرع تندم

حریف جوهر تیغ زبان من که خواهد شد

و این ترجمان آن سخن از اوست که نگاهش به هنر را، چه شاعری و چه خوشنویسی نشان می‌دهد:
نورس ز سحر خامه چه صف‌ها شکسته‌ایم

داریم تیغ خود به عصای هنر نهان

شعر شیعی، شاعر شیعی
نورس، دین‌دارانه می‌اندیشد. با آموزه‌های دینی به خوبی آشنا است. شعرش نجیب و حماسی است. مضامین شعرش برگرفته از همین آموزه‌های آسمانی است و همچون بسیاری از شاعران سبک هندی ارادتش به معارف شیعی، واضح و آشکار و صریح است. اتفاقاً یکی از نقدهای نورس به زاهدان و واعظان زمانه‌اش این است که چرا منبرشان از مدح اهل‌بیت: خالی و بی‌بهره است:
بی مدح آل قابل هر هفت دوزخ است

واعظ که کرده منبر و محراب سرخ و سبز

در میان اهل‌بیت: علاقه و عشق نورس به حضرت شمس‌الشموس7 مثال‌زدنی است. گویا یاد امام رئوف در گیر و دارهای زندگی و ناملایمات آن آرامش‌بخش و تسلی‌بخش او است:
چندان که ضبط ناله و فریاد می‌کنیم
آشفته‌ی نظاره‌ی ما سنبل خطت
دور از سواد کوی تو چون پرده‌های چشم
نورس چو فیض عالم بالا سرشکِ من
ج خون صبوری از مژه‌ها موج می‌زند
چون سبزه‌ی چمن ز صبا موج می‌زند
هفت آسمان ز گریه‌ی ما موج می‌زند
تا خاک آستان رضا موج می‌زند

و نیز:
سه مطلب است مرا ای شه غریب‌نواز
یکی است آن که دهی مدفنم به حضرت خویش
دویم غنی کنی از هر چه آرزو است مرا
سیوم زیاد کنی ذوق دین و دانش من
منم غریب و دخیلت کَرَم مدار دریغ
که هر سه را به اجابت قریب گردانی
دمی که قبض شود روح من به آسانی
که وارهم چو دل از مالِشِ پریشانی
که تن زند دلم از تُرّهات نفسانی
که نیست جز تو امیدم به کس تو می‌دانی

نورس ابیاتی زیبا و پر مضمون را در قالب قصیده در مدح حضرت امام رئوف7 سروده است. از جمله قصیده‌ی مسمی به فخرالمناقب با این تجدید مطلع زیبا:
زهی جمال تو مرآت حُسن سبحانی
خیال مدح تو معراج قدر انسانی

تفکر شیعی نورس، محدود به مدح‌های خنثی و استفاده از مضامین مدح عام نمی‌شود؛ از یک سو ریشه‌داشتن تفکر شاعر در معارف شیعی را نشان می‌دهد و در سوی دیگر گاه حتی رنگ و بوی سیاسی می‌گردد و به گونه‌ای به کشاکش‌های آن روز میانه‌ی صفویه و دولت عثمانی اشاره می‌کند:
واجب آمد مکه و یثرب گرفتن تا نجف
از برای اهل سنت مصر و استنبل بس است

زمانه‌ی مرگ شعر و شاعری
نورس، شاعری است که با همه‌ی این فرازها و فرودها و دغدغه‌ها و روحیات، به نسبت استادان و رقیبانش، کم شعر گفته است. با نگاه کسی همچون میرنجات و حزین می‌توان علتش را علاقه‌ی او به خوشنویسی دانست. خودش اما مقصر را زمانه می‌داند و کشته‌شدن شعرش به دست ناآگاهان و ناکسان در این زمانه را مرگ فرزند خویش می‌داند و به راستی چه کسی می‌تواند شاهد مرگ پیاپی فرزندان خودش باشد و به راستی بلایی عظیم‌تر از مرگ فرزند در زندگی خواهد بود؟
شعر ناخواندن مرا بر هرزه نالان مدعا است
کم نویسم شعر و کم خوانم به طرّار سخن
چون قلم این روسیاهان را زبان معنی رُبا است
مرگ فرزندان خود در زندگی دیدن بلا است

شاعری جان خود را به عرصه‌آوردن است و در این راه آنکه پرکاری می‌کند جان و شعر به میدان نمی‌آورد:
صاحب این شیوه کم آید به کار
پیشه‌ی اصحاب پُر کاری مباد

نورس یگانه معنای انسانیت را سخن می‌داند و با این وصف انسان، خالق معنای خویش است:
گرچه انسان خلق معنی می‌کند
معنی انسان نباشد جز سخن

هنر، تجلی معنای زندگی هنرمند است و با این وصف این دیوان معنای انسانیت نورس را با خود دارد. مزیت این دیوان آن است که شعر نورس را به خط خود او در خود دارد و برای کاشفان معنا «اتحاد شعر و خط» او می‌تواند سخن‌ها داشته باشد. دکتر ذبیح‌الله صفا در کتاب تاریخ ادبیات خود از مشاهده‌ی دیوان نورس در موزه‌ی بریتانیا سخن می‌گوید: «نسخه‌ی دیوان او به شماره‌ی – 3644.or- در کتابخانه موزه‌ی بریتانیا ملاحظه شد، حاوی قصیده و ترکیب‌بند و غزل و مثنوی‌های کوتاه و قطعه و رباعی و قسمتی به نام مطالعه و متفرقات و منشآت، متجاوز از 3500 بیت. قصیده‌هایش در ستایش امامان و شاه سلیمان و زمان خان مذکور و صفی‌قلی خان و شیخ علی خان اعتمادالسلطنه (زنگنه) است. در لابلای قطعاتش بعضی قطعه‌های تاریخ‌دار مربوط به سال‌های 1084 و 1105 ه.ق دیده می‌شود.
در میان مثنویهایش یکی «قضا و قدر» و دیگری «حاتمیه» نام دارد. در قسمت متفرقات از دیوانش چند قطعه‌ی نثر هم هست که نخستین آنها مربوط است به مرآت‌الجمال صائب که منتخبی از دیوان آن استاد و از جمله‌ی منتخباتی است که از دیوان او ترتیب یافته و بیش از این درباره‌ی آنها سخن گفته‌ام. این نسخه‌ی دیوان نورس به ظنّ غالب به خط او است؛ زیرا هم در متن دیوان گاهی دست برده و شعر افزوده و هم در حاشیه صفحه‌ها به قلم ریزتر از متن و نیز در پایان دیوان، قصیده‌ها و غزل‌ها و قطعه‌های تاریخ‌دار کرده است، با خط بسیار زیبای نستعلیق و شکسته نستعلیق.
با این وجود در همه‌ی این سال‌ها از تاریخ تألیف کتاب تاریخ ادبیات ایران تا امروز، این دیوان در اختیار اهل هنر و ادب قرار نگرفته بود و به همین جهت هم نام نورس و اشعار او در بسیاری از تحقیقات مربوط به تاریخ ایران به ویژه سبک هندی به چشم نمی‌خورد و توجه محققان به سمت شعر او، خط او و اثر او جلب نشده است. شاید بدین‌خاطر است که فقط یک نسخه از این دیوان موجود است و آن هم در موزه‌ی بریتانیا! و شاید هم سبک و سیاق شعر او که در میانه‌ی سبک هندی و عهد قدیم شعر فارسی در ایاب و ذهاب است. هر چه هست از این پس نام محمدحسین نورس دماوندی بیش از پیش در نوشته‌ها و پژوهش و آثار محققان به چشم خواهد خورد و از مطلع طبع آن کس که این کتاب را به خواندن بنشیند، صد آفتاب طلوع خواهد کرد:
طالع شود ز مطلع طبعش صد آفتاب
هرکس کند مطالعه نورس کتاب من

در ادامه تصاویری از دیوان خطی نورس دماوندی را ببینیم:

این مجموعه نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

افزوده شدن آثار جنید شیرازی، مجذوب تبریزی و ساغر کنگاوری به همت آقای امیر لطف زمان

به همت آقای امیر لطف زمان سه دیوان شامل آثار جنید شیرازی (قرن هفتم هجری قمری)، مجذوب تبریزی (قرن یازدهم) و ساغر کنگاوری (قرن سیزدهم) سرجمع شامل ۶٬۲۳۵ بیت شعر در گنجور در دسترس قرار گرفته است.

جنید شیرازی، مجذوب تبریزی و ساغر کنگاوری

آقای لطف زمان همگی این آثار را از روی نسخه‌های خطی تایپ کرده‌اند که مشخصات این نسخه‌ها به همراه پیوند به تصاویر آنها در نسکبان در زندگینامهٔ این سخنوران در گنجور درج شده است. تصویر صفحهٔ متناظر با هر شعر از این دیوانها نیز در کادر منبع کاغذی گنجور قابل مشاهده است.

آثار مجذوب تبریزی در گنجور

این مجموعه‌ها نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.

انتشار چند مجموعه از اشعار شاعران خراسان جنوبی به همت آقای مصطفی علیزاده

از زبان آقای مصطفی علیزاده بخوانید:

همیشه انتشار مجازی اشعار شاخص خراسان جنوبی برایم مهم بوده است از مدیریت پروژه حکیم‌نزاری و همکاری در پروژه این حسام خوسفی مواردی بوده است که این دغدغه ها  را نشان داده‌ام اخیراً با مطالعه اشعار شاعران معاصر بیرجند جای خالی آن را در گنجور حس کردم و نتیجۀ تلاش تابستانی من انتشار اشعار سه شاعر بیرجندی عصر قاجار است. از جناب آقای حمیدرضا محمدی مدیر محترم پایگاه وزین گنجور کمال تشکر و سپاس جهت همکاری همیشگی شان دارم.
🔹🔹🔹

📚 عبدالکریم اشراق بیرجندی شاعر متبحر عصر قاجار که دیوانش تا دهه ۴۰و۵۰ شمسی موجود بوده و اکنون در دسترس نیست با توجه به محتوای بهارستان آیتی ۱۵ غزل افزوده شد که تقدیم می شود به نواده ی فرهیخته ایشان جناب استاد ابراهیم اشراقی شاعر فرهیخته بیرجندی.

📚 گزیده ای از دیوان شیخ‌ عبدالحسین فنودی شاعر ، مورخ و عالم بیرجندی به تعداد ۲۸ غزل به گنجور راه یافت.

📚 شیخ محمد حسین آیتی شاعر ، مجتهد و مورخ بیرجندی که در شعر ضیا و آیتی تخلص می کرده است نیز به تعداد ۱۲ غزل در گنجور ثبت شد.

📚 و البته جای خالی خاوران نامه ابن حسام خوسفی در گنجور حس می‌شد که تحمیدیه خاوران نامه هم همزمان با هفته فرهنگی خوسف به گنجور افزوده شد.

📚 تحمیدیه خاوران نامه ابن حسام خوسفی:

https://ganjoor.net/ebnehesam/khavaran

📚 گزیده اشعار شیخ عبدالکریم اشراق بیرجندی متخلص به اشراق:

https://ganjoor.net/eshraghb

📚گزیده ای از غزلیات شیخ عبدالحسین فنودی متخلص به شیخ:
https://ganjoor.net/fanoodi

📚 گزیده غزلیات شیخ محمد حسین آیتی متخلص به ضیا :
https://ganjoor.net/ayatib

آیة‌الله محمد حسین آیتی (ره)

پیشاهنگان چکامه‌سرایی پارسی در گنجور

همراه گرامی آقای مجید امام‌وردی چندی است مشغول جمع‌آوری آثار شاعران قرنهای آغازین شعر فارسی و قالب‌بندی آنها با گنجور رومیزی است. منبع آقای امام‌وردی برای این کار کتابهای اشعار پراکندهٔ شعرای فارسی زبان به کوشش ژیلبر لازار و همچنین شرح احوال و اشعار شاعران بی‌دیوان در قرن‌های ۳/۴/۵ هجری به تصحیح محمود مدبری بوده است.

این آثار بیشتر شامل ابیات کم‌شمار نقل شده در تذکره‌ها، فرهنگهای لغت و جنگ‌هاست و این شاعران (به جز شهید بلخی که تعداد ابیات نقل شده از او بیش از صد بیت است) در حال حاضر فاقد تصویر چهرهٔ یکتا هستند.

شاعران قرون سوم و چهارم

متن عموم این اشعار نیز با صفحات متناظر آنها در کتابهای مرجع همگام شده است.

اشعار این شاعران نیز مطابق روال سایر مجموعه‌های جدید از طریق گنجور رومیزی، دریای سخن و ساغر و کتابخانهٔ گنجور قابل دریافت است.